فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

253

چهارده رساله ( فارسى )

بعينه ديگرى را نشود و ليكن شبه و صفت چيزى ديگرى را شايد كه حاصل شود پس آن نفس كه فلك را مىجنباند از بهر عشق عقل مىجنباند و ازو نورها متّصل و عشقها و شوق‌ها و لذّتهاء بىنهايت بىپايان پياپى به دو ميرسد و از نور عشق و شوق بىنهايت حركت بىنهايت منبعث مىشود و همچنانكه ترا چون لذتى رسد و يا در معقولات فكرى كنى خيال تو محاكات آن كند و حركاتى از بدن لايق آن حاصل شود ايشان را نيز نفس لذت مىيابد و در نور عالم عقل مستغرق مىشود و حركات تابع آن مىافتد و نيز جرم فلك اگر بر يك وضع بماندى از ديگر وضع هميشه بر امكان بماندى و امكان كه در وجود نيايد نقص است و چون عقول از جمله وجوه بفعل‌اند و فلك نيز هيچ درو بقوّت نيست نيست الّا اوضاع و در يك حال جمع نتوانست كرد پس بر سبيل تعاقب يك يك را بفعل مىآورد كه كسى كه شخص چيزى را نگاه نتواند داشت بتعاقب اشخاص نوعش را نگاه دارد و معشوق جمله افلاك يك عقل نيست كه اگر يك عقل بودى حركات همه ماننده يكديگر بودى و نه چنين است و آنچه بعضى گفتند كه معشوق همه يك عقل است و جهات حركات از بهر نفع سافل اختيار كرد كه او را همه جهات يكى بود خطاست زيرا كه اگر شايستى كه به جهت حركت نفع سافل جويد شايستى كه نفس حركت نيز نفع سافل جستى و سافل را وقعى نيست نزد او كه از بهر او جنبذ يا به جهتى جنبذ دون جهتى بل همچنانكه همه مشاركند در حركت دورى همه را يك معشوق است و آن واجب الوجود است و همچنانك حركاتشان مختلف است هر يكى را معشوقى خاص است از عالم عقلى كه نور واجب الوجود بواسطه او بستاند و چنانك افلاك و حركات بسيارند پس عقول بسيارند و معلوم شد كه فلك نفس دارد و نفس او ادراك عالم عقلى مىكند و كليات را ميداند پس نفسش مجرّد باشد از مادت و مدرك معقولات بود و نفسش را معشوقى است از عالم عقل و نفع سافل و رشح خير دائم و نزول بركات بر عالم تابع مىافتد حركات ايشان را و تا آن جمال و نور هست اين عشق و شوق هست و اين حركت هست و اين فيض خيرات هست و چون بدانستى كه از واجب الوجود جسم حاصل نشود پس آنكه اوّل ازو در وجود آيد عقل است چنان كه گفتيم و اگر ازين عقل جسمى حاصل شود و بس نشايد زيرا كه عالم بر آن يك جسم مقصور بماند و جسم نشايد كه علّت جسم