فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
246
چهارده رساله ( فارسى )
نيست و همه وجود يا ذات اوست يا لوازم ذات او پس عالم است به همه وجود هيچ از علم او غايب نشود وحى است زيرا كه حىّ داننده كننده باشد و هر كه خود را داند بضرورت زنده باشد و واجب الوجود خود را داند و دانش او چيزى زيادت بر ذات او نيست پس حيات او زيادت بر ذات او نيست و قدرت او علم اوست و كمال و جمال مطلق و واجب الوجود راست و جمال چيز آنست كه كمال كه لايق او باشد او را حاصل بود پس هيچ چيز را جمال چون واجب الوجود نيست زيرا كه كمال او بيرون از ذات او نيست و او بخشنده جمله كمالات است پس كمال و جمال بحقيقت او راست و واجب الوجود خير محض است كه خيّر گويند بمعنى نافع و هيچ چيز نافعتر از واجب الوجود نيست كه وجود جمله ازوست و نيز خير گويند بمعنى آنچه چيزها به دو آرزومند باشند بدين معنى هيچ چيز خيرتر از واجب الوجود نيست كه همه چيزها مشتاقند به دو و به جود او و چون واجب الوجود ديگرى نيست پس واجب الوجود را ندّ نيست و ضد نيست كه عوام ضدّ چيزى او را گويند كه ممانع و مساوى چيزى باشد در قوت و چون همه معلول واجب الوجودند هيچ ضدّ او نباشند و چون واجب الوجود را محلّ نيست پس ضدّ ندارد باصطلاح خواص كه ضدّين باصطلاح نزديكتر بفهم مبتدى دو چيزاند كه بر يك محلّ متعاقب توانند بود و ميان ايشان غايت دورى باشد همچون سواد و بياض و بهاء عظيمتر و جلال شريفتر واجب الوجود راست تعالى و تقدس . فصل ششم در فعل واجب الوجود بدان كه « 1 » از يكى كه بحقيقت يكى باشد از جمله وجوه جز يكى صادر نشود كه اگر دو چيز ازو حاصل شود اقتضاء يكى بعينه اقتضاء آن ديگر نباشد كه اگر اقتضاء اين اقتضاء آن بود اين بعينه آن بودى پس از جهتى كه اقتضاء اين كند عين او اقتضاى چيزى ديگر نكند پس اقتضاء ديگر به جهتى ديگر بايد و در واجب الوجود كثرت جهات و صفات محال است و او يكى است از جمله وجوه پس آنچه ازو در وجود آيد يكى باشد و اين جسم نباشد زيرا كه جسم مركب است از هيولى و صورت و از مخصّصات چاره نيست او را پس در جسم كثرت است بر كننده او كثرت لازم آيد و واجب الوجود مقدّس است از كثرت و صفات و صورت را محل بايد
--> ( 1 ) - الواحد لا يصدر عنه الا الواحد