فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
218
چهارده رساله ( فارسى )
مانده بود بوى داذ و وى را هيچ خلعت نداد استاذ هفتم فرياذ برآورد كه هر استاذى را دو كارگاه باشد و مرا يك كارگاه و همه را خلعت باشد و مرا نبوذ بفرمود تا زير كارگاه او دو كارگاه بنياذ كنند و حكمش بدست وى دهند و زير همهء كارگاهها مزرعه اساس افكندند و عاملى آن مزرعه هم باستاذ هفتم دادند و بر آن قرار كردند كه از كسوت زيباى استاد پيوسته هم نيمجبه برانى بدين استناد هفتم دهند و كسوت ايشان هر زمان از نو يكى ديگر بود همچون شرح سيمرغ كه داديم گفتم اى پير در اين كارگاهها چه بافند گفت بيشتر ديبا بافند و از هر چيزى كه فهم كس بدان نرسد و زره داودى نيز هم درين كارگاهها بافند گفتم اى پير زره داودى چه باشد گفت زره داودى اين بندهاء مختلف است كه بر تو نهادهاند گفتم اين چگونه ميكنند گفت در هر سه كارگاه از آن دوازده كارگاه بالا يك حلقه كنند بذان دوازده در چهار حلقه تا تمام كنند پس از آن چهار حلقه را بر اين استاذ هفتم عرض دهند تا هر يكى بر وى عملى كند چون بدست هفتمين استاد افتد سوى مزرعه فرستد و مدتها ناتمام بمانند آنگه چهار حلقه در يك حلقه اندازند و حلقها جمله سفته بود پس همچو تو بازى اسير كنند و آن زره در گردن وى اندازند تا در گردن وى تمام شود از پير پرسيدم كه هر زرهى چند حلقه بود گفت اگر بتوان گفتن كه عمّان چند قطره باشد پس بتوان شمردن كه هر زرهى را چند حلقه بود گفتم اين زره بچه شايد از خود دور كردن گفت به تيغ بلارك گفتم تيغ بلارك كجا بدست آيد گفت در ولايت ما جلّادى هست آن تيغ در دست وى است و معين است كه هر زرهى چند مدّت وفا كند چون مدّت به آخر رسد آن جلّاد تيغ بلارك چنان زند كه جمله حلقها از يكديگر جدا افتد پير را پرسيدم كه پوشنده زره را كه آسيب رسد تفاوت كند گفت تفاوت است بعضى را آسيب چنان رسد كه اگر كسى را صد سال عمر باشد و در اثناى عمر پيوسته آن انديشذ كه گوئى كدام رنج صعبتر بود و هر رنج كه ممكن بوذ در خيال آرذ هرگز بآسيب زخم بلارك خاطرش نرسيده باشذ اما بعضى را آسانتر بود گفتم اى پير چه كنم تا آن رنج بر من سهل بود گفت چشمه زندگانى بدست آور و از آن چشمه آب بر سرريز تا اين زره بر تن تو بريزد