فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

207

چهارده رساله ( فارسى )

او حجابيست جز غايت انكشاف او پس غايت انكشاف او حجاب اوست و چون در شاهد هيچ ذات نيست كه وجود او ماهيّت او بود پس وحده لا شريك له اذ ليس فى الوجود وجود وجوده و ماهيته واحد الا هو فلا إله الا هو خالق كل شيء الا له الخلق و الامر عبارت نتوان كرد بر آن وجه كه خواجه گفته است و آن معنى كه از چنين وجودى روى و دست گفته است عبارت است از چيزى كامل محض يفيض عنه الخير و از اينست كه اين سخن در كتب دراز شرح توان داد و اين مقدار كه من شرح گفتم و دادم اميد دارم كه مطابق و موافق اصل بود چه من خود را اين پايگاه ندانستم كه مرا آن قدرت بود كه ملايم اين رموز شرحى گويم هم از آنچه در كتب و سخنان اين خواجه فايده گرفته بودم بنوشتم بر موجب اشارت بزرگان و اين جمع از اقسام بيرون نيست يا سخنى است راست و شرحى مطابق توفيق ايزد بود كه مرا موافقت كرده باشد و مثل اين غريب نبود و اگر سخن ما شرح رموز نيست كه خواجه بدين رموز چيزى ديگر خواسته است بدين سخن راست دوستان منفعت گيرند و مرا بدان شرح رموز نارسيدن معذور دارند و اگر سخن نه راست بود و شرح نه ملايم هم از قصور و نقصان نبود هر كه از دوستان بهتر ازين تواند من مستفيد باشم آن را ان شاء اللّه . فصل اين فصول بر طريق ايجاز و اختصار ايراد خواهد افتاد . بيرون آمد مرغى تا صيد كند . نفس را خواست كه مطلوب اوست تا بكمال خويش ادراك معقولات حاصل كند دامها بگسترانيدند يعنى كه ميان او و قالب علاقه ساختند صيّاد پنهان شده يعنى كه مسبب و واهب و من در ميان گروهى مرغان بودم يعنى كه نفس بود مر ايشان مرغى و من در ميان ايشان بدين صفت بودم و آنك گفت ما را بخواندند ما نعمت و آسايش ديديم يعنى كه مزاجى و استعدادى حاصل بود كمان جز بخير نبرديم يعنى كه تصوّر كرديم اين استعداد را اين نفس ببايد با جان و ما شتاب نموديم در آمدن يعنى چون مزاج و استعداد ما تمام حاصل آمد در حال از واهب صور نفس حادث شد و آن مزاج و استعداد معطل نشود و آنچه گفت ناگاه در دام افتاديم يعنى كه علايق ميان بدن و نفس حاصل گشت و گفت حلقها در گردن ما افتاد و دام در بالها و پايهاى ما افتاد يعنى كه از علايق مؤكّد گشت گفت هر چند حركت بيشتر كرديم تا رهائى يابيم سخت‌تر اندر دام افتاديم و كار بر ما سخت‌تر شد