فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

200

چهارده رساله ( فارسى )

و پريدن را تشبيه كرد بطلب كردن و معقولات اكتساب كردن و چون از مفارقت ذات نفس به صورت عقلى منعقل و نفس بدان منفعل شد تشبيهى لايقتر ازين نباشد كه خواجه كردست يعنى صيد كردن مرغ بمرغ مرغى طيار چون مفارق و مرغى مقيّد چون ذات نفس اما آنك گفت و فى ارجلها بقايا الحبايل لا هى تؤودها فتغصبها النجاة و لا تبين منها فتصفو لها الحيوة . اين صفت حال نفس ناطقه است مادام كه با بدن است نه به كلى از حقايق معقولات محجوب است و نه عين عقل و معقول است و نفس چون بيك صفت عامله مدبّر بدن باشد لا بد علايق الفت و غير آن باز و پيدا شود و باشد كه چون قوت شهوانى و غضبى بر وى مستولى گردد نفس به حكم انقياد هيأت اين قوى پذيرد و مادام كه بدين تدبير درمانده بود چون مرغى باشد در قفص و دام گرفتار شده و ابتدا كه نفس با بدن حادث شد بغايت ساده بود آنگاه احوال و احكام بر موجب تواتر و ترادف استعداد متواتر مىشود و اگر آن وقت كه استعداد ظاهر شود نفس خواهد كه ازين اضداد خلاص يابد نتواند تدبيرى ديگر نبود جز آنك به قوت اشراق نور استعداد اين قوى را مقهور مىدارد - و اين قوت عامله را كه جزو اوست قاهر و مستولى ميدارد و به قوت عالمه به قدر فراغ و امكان و حصول استعداد از مفارق فيض مىپذيرد و مادام كه در بدن بود بجز تدبير خويش نتواند كرد و اگر نيز كسى بيدارتر باشد و خواهد كه او را ازين علايق نجات باشد نتواند بود الا بوقت معلوم و آن آن وقت بود كه قوت غاذيه عاجز گردد بعد از عجز قوّت مولده و ناميه و يا برخى ديگر از اسباب اجل ظاهر شود . بيان احوال نفوس در سعادت و شقاوت و بدانك احوال نفوس ناطقه منقسم شود در قوت عالمه و قوت عامله و جماعتى باشند از مردم كه قوت عالمه او تصور معقولات راست كند و نيز قوت عامله او مستولى بوده باشد بر قواى بدنى و اين مرتبه انبيا و اولياء باشد و غير ايشان چون صدّيقان و حكماى متديّن و باشد كه نفس او تصور معقولات نكرده باشد از قصور استعداد يا غير آن و قوت عامله او هم معطّل بوده باشد ازو و نه فعل و استيلا حاصل آمده باشد و نه نيز انفعال