فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
183
چهارده رساله ( فارسى )
و بدانك نفس ناطقه انسانى دو قوّت دارد عالمه و عامله نه چنانك ازين نفس شعب منشعب گردد چنانك از درخت و نه چنانك از يك چراغ به دو ثقبه دو شعاع بيرون افتد بيكى يك موضع روشن دارد و بديگر موضعى ديگر بلك اين نفس يك جوهر است باعتبار بالتفات او اين دو حركت از وى حاصل آيد واحد منه و واحد عليه و اين بمراتب بگردد و در دوام قبول از مبادى و غير آن و روا بود كه نفس را بواسطه حاجت آيد بسيار و روا بود كه كمتر چه از متعلمان باشند كه نزديك باشند بتصوّر معقولات و استعداد او در قوت قبول بحدّى بود كه او را اتصال بعقلى مفارق محتاج نبود بچيزهاى بسيار و بتعليم ستدن تا گوئى كه همه چيزها از قوّت نفس خود در مىيابد - و اين چنين كسى سخت اندك و عزيز بود و اين بلندترين درجات استعدادات است اما آن قوم كه علوم اكتساب كند بحدّ اوسط توانند و آن يا بتعليم حاصل آيد يا به قوت حدس و حدس فعل ذهن بود كه بذات خويش استنباط كند حدّ اوسط را و آنچه بتعليم حاصل آيد انتهاى آن هم با حدس بود « 1 » يعنى صاحب حدسى كه بدان رتبت كه ياد كرديم بوده باشد و اين از حدّ اوسط اكتساب كرده باشد و بعد از آن از وى تعليم ستده باشند پس محال نيست كه مردم را بنفس خويش حدسى افتد و در ذهن او قياس منفعل شود بىتعليم و ناچار در مبادى نشوء و نما بعد از قرانات و طوفانات و خرابى عالم عالمى موجود گردد به حكم تقدير الهى كه اين علم تجديد كند و احياء اين كند و شك نيست كه در آن وقت كتاب و معلم نمانده باشد الّا به قوت حدسى و فطنتى صافى كه
--> ( 1 ) - المؤمن ينظر بنور الله روح در بدايت هر چند بهدايت فطرت حق را بيگانگى دانست اما نشناخت چه آنكه شناسائى بعقيده عرفا از شهود خيزد و شهود از وجود درست نبايد زيرا شهود ضد وجود است تا توئى و منم وجود دارد دوئى و بيگانگى است نه وحدت و يگانگى گفت بر در هم توئى - قرب حق دورى تست از بود خويش * بىزيان خود نيابى سود خويش تا و ايدناهم بروح منه واسطه نيايد راه بصفات الوهيت نيابد كه رستم را هم رخش رستم كشد لا يحمل عطاياكم الا مطاياكم ان اللّه عبادا ليسوا بانبياء يغبطهم النبيون و الشهداء و الشهداء لقربهم و مكانتهم من اللّه عزّ و جل