فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

مقدمه 16

چهارده رساله ( فارسى )

آنچه مايه غرور و پايه سرور توانگران بخيل و مالداران دون همّت است و بدان دعوى بيشى و پيشى كنند و طعن بدرويش و درويشى زنند و بال است نه مال و بگفته اديبى رنج است نه گنج مار است نه مال سمّ است نه سيم بلاست نه طلا پيوسته از حمل تا اسفند در هول گزند و اكاذيب و سوگند . پيوسته نه تخم خرّمى كاشتنى است * دائم نه لواى دولت افراشتنى است اين داشتنيها همه بگذاشتنى است * جز ذره گردى كه نگهداشتنى است فضل بىفضيلت فضولى و علم بىعمل الم است سرعت لافظه دليل دانشمندى و راهنماى سعادت نيست و اگر چند روزى چند لاف زند و گزاف گويد و راه اعتساف پويد حرف درويشان بدزدد مرد دون - علم آن باشد كه بستاند ترا و بگفته حكيم بزرگوار سنائى هوشمند علم كز تو ترا به نستاند * جهل از آن علم به بود صد بار گزارشى كه فخر الدين رازى در بستر بيمارى از زندگانى خود داده و سفارشى كه براى پس از مرگ خود كرده حكايت مىكند كه فخر رازى هم روزى پيروز و يا شب وصل و قدرى داشته بهرهء خود را برده و نصيب خود را گرفته . يا شب افغان شبى يا سحر آه سحرى * مىكند زين دو يكى در دل جانان اثرى ميگويند مردم را بسخنان آخر عمر بايد شناخت يعنى گفتارهاى بازپسين دم و و سخنانى كه در بستر مرك گفته مىشود حكايت از ملكات نفس و عقايد شخص مىكند نگارنده در شرح حال فخر رازى وصيّت‌نامه او را آورده‌ام و تكرار نخواهم كرد مطلبى كه لازم ميدانم اشاره كنم آنست كه فخر رازى قريب يك سال حليف بستر و مبتلاى بفلج بود بطور يقين مرك خود را نميدانست و طمع بهبودى ميداشت و از اينرو تا اندازه قابل ملاحظه‌اى محافظه و ملاحظه كارى كرده است ولى با اين حال بسيارى از مطالب