فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

159

چهارده رساله ( فارسى )

اين در قدرت ما بودى اوّل از پاى خود برداشتيمى و از طبيب بيمار كسى دارو و درمان نطلبد و اگر دارو ستاند ازو سود ندارد پس من با ايشان برپريدم ايشان با من گفتند كه ما را در پيش راههاء دراز است و منزلهاء سهمناك و مخوف كه از آن ايمن نتوان بود كه به مثل اين حالت ديگر بار ( فرصت كار ) از دست ما بشود و ما دگرباره بدان حالت اول مبتلى شويم پس رنجى تمام‌تر بايد داشت تا يك بار از جايهاء مخوف بيرون گذريم و پس به راه راست افتيم آنگه ميان دو راه بگرفتيم وادى بود با آب و گياه خوش مىپريديم تا از آن دامگاهها درگذشتيم و بصفير هيچ صياد باز ننگرستيم و بسر كوهى رسيديم بنگرستيم در پيش ما هشت كوه ديگر بود كه چشم هيچ بيننده بسر آن كوهها نميرسيد از بلندى پس با يكديگر گفتيم گه فرود آمدن شرط ( عقل ) نيست و هيچ امن وراء آن نيست كه بسلامت ازين كوهها بگذريم كه در هر كوهى جماعتىاند كه قصد ما دارند و اگر ما بديشان مشغول شديم و بخوشى آن نعمتها و نزهت آن جايها بمانيم بسر عقبه نرسيم پس رنج بسيار برداشتيم تا بر شش كوه بگذشتيم و به هفتم رسيديم پس بعضى گفتند وقت آسايش است كه ما را طاقت پريدن نيست و از دشمنان و صيادان دور افتاديم و نيز مسافتى دراز آمديم و آسايش يك ساعته ما را به مقصود رساند و اگر بر اين بيفزائيم هلاك شويم پس برين كوه فرود آمديم بوستانها آراسته ديديم و بناهاء نيكو و كوشكها خوش و درختان ميوه دار و آبهاى روان چنان كه نعيم او ديده مىستد و زيبائى او عقل از تن جدا ميكرد و الحانهاى مرغانى كه مثل ان نشنيده بوديم و بويهائى كه هرگز بمشام ما نرسيده بود از خوشى پس از آن ميوه‌ها بخورديم و از آن آبها بخورديم ! و چندان مقام كرديم كه ماندگى بيفكنديم پس آواز برآمد كه قصد رفتن بايد كرد كه هيچ امن وراى احتياط نيست و هيچ حصن استوارتر از بدگمانى نيست و ماندن ما بدين جاى عمر ضايع كردن است و دشمنان بر اثر ما همىآيند و خبرها - مىپرسند پس رفتيم تا بهشتم كوه كه از بلندى سرش به آسمان رسيده بود و چون بوى نزديك رسيديم الحان مرغانى شنيديم كه از خوشى آن بالهاء ما سست شد و مىافتاديم و نعمتهاء الوان ديديم و الحانهاى ! گوناگون كه ديدها از آن متحير شد و صورتها ديديم كه چشم ازو