فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

145

چهارده رساله ( فارسى )

علوم نبشته‌ايم در اينجا ياد نكرديم با اينهمه بسا دشمنان و حاسدان كه پيوسته زبان دشنام و طنز بر ما دراز دارند و در دين و ايمان من طعن ميزنند « 1 » و ما را بر مذهب اهل سنت و جماعت نميدانند با آنكه كوششهاى فراوان و سعى بىپايان ما را در يارى عقيدت مردم سنت و جماعت ديده و دانسته‌اند دانايان قوم به خوبى دانسته‌اند كه مذهب من و پيشينيان من جز مذهب سنّيان و اهل جماعت نيست هم اكنون گروه شاگردان من و شاگردان پدرم در اطراف گيتى هستند كه ترويج دين حق و آئين رستگارى كنند و بدعتها را باطل كنند طعنه مخالفان شگفت نيست چه دشمنان من‌اند و بر من حسد برده‌اند تعجب از دوستان مشفق و ياران متفق است كه چگونه دم فروبسته و در كنج خموشى نشسته بارى در مقام يارى نبوده رفتار دشمنان مرا ديده وظيفه خود را در دوستى انجام نداده‌اند « 2 » كيست كه نداند اين جهان جهان احتياج و نيازمنديست دستى به كمك دوستى دراز كنند و قدمى بحمايت و مساعدت كسى بردارند اگر در اين جهان بىنيازى امكان‌پذير بود موسى بن عمران با آن يد بيضاء و اژدها كردن عصا از خداوند مسألت نكردى و نگفتى كه ارسله معى ردءا يصدقنى از خداوند توفيق خود و شما را خواهانم اميدوارم بلطف و كرم بىنهايت خود ما را در دنيا و آخرت از عوامل و موجبات كيفر مصون بدارد و الحمد اللّه وحده و صلواته على النبى المصطفى محمّد و آل و صحبه .

--> ( 1 ) مردى ديدم نشسته بر رخش زمين * نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين نه حقيقت نه شريعت نه يقين * اندر دو جهان كرا بود زهره اين ( 2 ) ز دشمنان نكنم شكوه گر دلم خستند * ز دوستان گله دارم كه عهد بشكستند اندر دو جهان عيش گدايان دارند * محنت همه خويشتن نمايان دارند سرتاسر دهر هيچ آسايش نيست * ور هست همان بىسروپايان دارند بر اسب مراد شه‌صفت مىتازى * با حال من پياده كى پردازى من با رخ تو راست روم لكن تو * چون فيل و چو فرزين همه كج ميبازى