فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
133
چهارده رساله ( فارسى )
بمصر آمدند محمد را اجل برسيد و بدرود زندگانى بگفت عبد اللّه كنيز محمد را بكشت و چون كنيز وى پسرى بزاد مردم او را فرزند محمد بن اسماعيل دانستند و مربى او عبد اللّه زنديق بود و آن فرزند را بيدين تربيت كرد و آنگاه مردمان را بامامت وى بخواند كه اكنون جانشين پدر و امامت بوى منتقل شده است و فرمانبردارى او بر شما فرض است و گروهى از شاهزادگان عجم كه زردشتى بودند او را كمك كردند ؟ خلق بسيارى را گمراه كردند كه با مسلمانان و آئين آنان سخت دشمن بودند و چون اين دعوت بالا گرفت و گروهى از مغرب و مصر و اسكندريه به دو پيوستند و دعاوى آنان در اطراف بلاد انتشار يافت و نخستين كس كه از آنها زمام امور بدست گرفت و بر مصر استيلا يافت و پس از او پسر قائم بود و چون در خلافت منتصر حسن صباح بمصر رفت و از او اجازه دعوت گرفت و ببلاد عجم بازگشت و مردم را گمراه ساخت اكنون از ملوك مصر آثارى بجاى نمانده ولى فتنه حسن صباح همچنان استوار و برجاست و در اينجا بعض فرق آنها را ياد ميكنيم . « 1 » نخست صباحياناند اينان پيروان حسن صبّاح بودند گمراه ساختن مردم و سبب اغواى خلق در جميع مسائل به اين نكته ميرسند يا ازين نقطه شروع ميكردند از دو حال برون نبود يا عقل ما براى كشف حقيقت كفايت مىكند يا نميكند اگر عقل براى ارشاد و رهبرى كافى است هيچكس را به هيچكس اعتراض نشايد و تعرّض نبايد كرد و اگر گوئى كه عقل كفايت نكند پس بناچار بايد امام بود جواب ميگوئيم
--> ( 1 ) - خلافت عباس در سراشيبى سقوط افتاده بود جنگهاى صليبى باوج شدّت رسيده و عالم اسلام را تهديد ميكرده فتنه حسن صبّاح به زبان امروز خنجرى است كه از پشت سر به كار رفته باشد آن هم برنك دين درآمدن و صورت حق بجانب بمطالب و مقاصد خويش دادن محور سخنان حسن صبّاح لزوم وجود امام است كه بوسيله او خدا را بشناسيم و به حق برسيم و گويد عاقل بدون بصيرت قبول مذهب نكند و براهى را كه نميداند بىدليل حركت نكند كسانى كه باب علم را بسته و در تقليد را گشوده و به زبان ميگويند رهبر ما در الهيّات عقل است .