فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
122
چهارده رساله ( فارسى )
معرض آزمايش قرار دهيد چون اين خبر بمحمّد رسيد دانست كه مختار بدين وسيله كشتن او همىخواهد بترسيد و بسوى او نيامد ! سيوم هاشمياناند پنداشتند كه امام پس از محمد ابو هاشم عبد اللّه بن محمد بود و گويند محمد بمرد و خلافت و امامت خود را به دو سپرد و چون دوران امامت او سپرى شد خلافت را بمحمد بن على بن عبد اللّه بن عباس واگذار كرد و وصيّت نمود و چون اين گفتار شهرت يافت گروهى از اين قوم بخراسان آمدند و مردم آن ناحيت را بدين مذهب دعوت بكردند ابو مسلم اين دعوت را بپذيرفت چون قيام كرد و كار او رونق يافت مردم را بخلافت عباسى بخواند و از بنى اميه منتزع ساخت . چهارم راوندياناند اتباع ابو هريرهء راوندى اينان كمان كردهاند خلافت از نخست حق عبّاس بوده است و فرق كيسانيّه بسيارند و بدين قدر از گفتار بسنده است بايد دانست كه بيشتر يهود مشبّههاند و در اسلام ابتدا ظهور گفتار در تشبيه از روافض است مانند بنان بن سمعان كه خدا را اعضا و جوارح داد و دست و پا و اجزا و هشام بن الحكم و هشام بن سالم جواليقى و يونس بن عبد الرحمن قمى و ابو جعفر احول كه شيطان طاق « 1 » ميگفتند اينان رؤسا و بزرگان دانشمندان روافضاند و سپس
--> ( 1 ) - لقب وى نزد شيعه مؤمن طاق است اينكه سنّيان او را شيطان خوانند از آن جهت است كه خداى فرمود وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ ولى در حضور جواب و بديههگوئى بىنظير بود ابو حنيفه وى را گفت تو كه برجعت عقيده دارى 500 دينارى به من قرض بده و هزار دينار بستان گفت تو در رجعت به شكل آدم نخواهى بود وقتى با ابو حنيفه براهى ميرفتند و با هم سخن ميگفتند شنيدند جارچى را كه ميگفت من يدلّنى على صبى ضال طفلكى كم كردهام ميجويم او را مؤمن طاق دست ابو حنيفه را گرفت و بسوى جارچى ميبرد چند قدم به دو مانده جارچى گفتار خود تكرار كرد بچهاى گم شده است هركس پيدا كرده باشد مژدگانى دريافت خواهه داشت چون خاموش شد مؤمن فرمود ان اردت الشيخ الضال فهذا و اما الصبى الضال فلم نره تصور ميرفت كه سالخوردهى گمراه ميطلبى خواستم اين شيخ گمراه را به تو تحويل دهم اكنون كه خوردسال گم شده ميخواهى خدا تو را يارى كند و آن كودك پيدا شود .