فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
93
چهارده رساله ( فارسى )
اين است و عاقل چون يك سخن دو بار بشنود او را نفرت آيد و گويد سخن مكرر شنودن ضايع كردن عمر باشد و چون لذات و سعادات اين عالم مختصر و محقر است و با مختصرى و محقرى مكرر است لايق حكمت حكيم نباشد آدمى را در وى دائم بگذاشتن . و اما سعادت آخرت فيها ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر بس هرآينه مرگ از واجبات باشد كه ارواح از مضيق اين عالم خسيس خلاص يابد و باوج عالم سعادت برسد . حكمت چهارم آنست كه فرزند آن وقت كه در شكم مادر بود هنوز از خوشى اين عالم خبر نداشت و او را ناخوش مىآمد از آن موضع جدا شدن بس حكمت الهى تقاضاى آن كرد كه او را با كراه از آن موضع جدا كرد و بدين عالم در آورد چون بدين عالم رسيد معلوم شد كه اين عالم بهتر و شريفتر از آن موضع تنك و تاريك است هم برين قياس چون آدمى را خواهد كه از اين عالم بيرون برند ناخوش آيد لكن چون بدان عالم رسد او را معلوم شود كه او را آن عالم بهتر است از اين عالم . حكمت پنجم آنست كه روح ناطقه را سعادت در آن بود كه به حضرت كبريا رسد و از تنگناى عالم ظلمانى به بالاى آلاء عالم كبريا برآيد ليكن بردن او را به خود ميسّر نشود او را بر مركب تن سوار كردند و او برين مركب تن باقدام عبادات و خطوات طاعات بدر سرا پرده قل اللّه رسيد اگر در اين وقت همچنان بر پشت ستور بماند از ديدار پادشاه محروم شود پس اولاتر آن باشد كه از پشت ستور فرود آيد و ترك او بگويد و به حضرت عزت رسد و در مجلس فى مقعد صدق عند مليك مقتدر بنشيند « 1 » حكمت ششم كودكى كه بعلم خواندن از وطن خود جدا شود و بغربت افتد و در كار علم كامل شد اهل او از كار او خبر يافتند از براى او قضا و تدريس و خطاب نام زد كنند مهمانيها و مهمانخانهء زيبا بياراستند و همه منتظر او شدند اگر او همچنان در غربت
--> ( 1 ) - بر درگه دوست تحفه جز جان نبرى * دردت چو دهند نام درمان نبرى بىدرد ز درد عشق نالان گشتى * خاموش كه عرض دردمندان نبرى