فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
91
چهارده رساله ( فارسى )
لكن آن قسم از خاك و سنگ كه در وى هيچ زر نبود بيش از آن باشد كه آن قسم كه اجزاء زر در وى يافته شود بلك غالب اجزاء عالم آن قسم باشد كه در وى ذرّه از اجزاء زر يافته نشود و آن قسم كه اجزاء او با اجزاء زر آميخته بود نادر باشد امّا آن قسم كه اجزاى زر با اجزاى او آميخته باشد هم بر تفاوت باشد زيرا كه صد من خاك و سنك ببايد بيختن و شستن تا در وى يك تسو زر يافته شود و باشد كه بيشتر باشد و همچنين زيادت مىشود تا بحدّى رسد كه اجزاء آن زر بدست بر مىتوان گرفت پس همچنان زيادت مىشود تا بحدّى برسد كه نيمانيم شود پس باشد كه آن كس كه كوه كند از براى طلب زر ناگاه بغارى رسد كه جملگى اندرون آن غار پر از زر باشد و آن سخت نادر باشد و در ادوار و اعصار بيش از يك بار يافته نشود و چون اين مثال معلوم شود مراتب ارواح خلق هم بر اين قياس است همچنانك اكثر اجزاى عالم از آميختگى زر خالى است اكثر ارواح اهل عالم از آميختگى محبت و معرفت حق جلّ جلاله خالى باشند و اگر عالميان كه دعوى معرفت و محبت كنند از راه تقليد كنند و از براى حفظ و مصلحت وقت بكنند و حقيقت روح ايشان را از اين سخن نه نصيب باشد نه نصاب . و اما قسم دوم آن باشد كه جوهر روح انسانى را با معرفت حق مناسبتى باشد و با محبت حق آشنائى دارد عزيزى گويد . از ديده قدم نهاده اندر بر جان * تا يك دل ديوانه بدست آوردند آنها كه دل از الست مست آوردند * جان را ز عدم دوستپرست آوردند و همچنانك آن خاك كه اجزاى زر با وى آميخته است آن را مراتب بسيار باشد تا بدان حدّ رسد كه جملگى غار پر از زر خالص باشد اينجا نيز اين ارواح كه با معرفت و محبت خدمت و عبوديّت حق آميخته است مختلفاند در مراتب تا بدان حد رسد كه همگى روح غرق در خدمت و عبوديّت باشد و سخن او از حق بود و ذكر او از فضل حق بود و اعتماد او بر عصمت حق بود و فكرت او در دلايل حق بود چون بلا بيند گويد الضّار هو چون آلاء بيند گويد النافع هو چون همه كاينات خود را برو عرضه دارد هيچ ننگرد و گويد لا هو الا هو و بدانك همچنانكه آن غار بر از زر خالص باشد