ناصر خسرو
26
جامع الحكمتين ( فارسى )
يكى سؤال كه قائم « 1 » شدست چون شطرنج * ز بس كه هر كس جست « 2 » اندرين سخن بازار : كه عقل برتر « 3 » يا علم ، فضل ازين دو كراست ؟ * بدين دو رو « 4 » بشنودم فضول صد خروار چگونه داند علم آن كسى كه نامختست ؟ « 5 » * درودگر نكند كار جز بدستافزار « 6 » كسى كه ذلّ نه بر داشتست « 7 » از تعليم * بعزّ علم نباشد بيش دست گذار « 8 » چو حدّ عقل ندانند و حدّ علم « 9 » كه چيست * سخن گزافه بگويند ، شرم نىّ و نه عار « 10 » ز علم بارى بر علم خود قياس آرند * شدند « 11 » لا جرم از راه راستى بيزار ميان « 12 » مدرك و ادراك فرق بايد كرد * اگر شدست كس « 13 » از خواب غافلى بيدار
--> ( 1 ) قائم . . . شطرنج : قائم شدن شطرنج وقتى است كه هيچيك از دو حريف نتواند غالب شود ، و اين حال را در اصطلاح اين زمان « پات » گويند ( مينوى ) ( 2 ) جست اندرين سخن ( مينوى ) : جيست اندرين سخن Q جست است اندرين سخن A ( 3 ) برتر A : بر تو Q ( 4 ) دو رو ( مينوى ) : دو روز AQ ( 5 ) نامختست ( مينوى ) : نامخلست Q نامحلست A ( 6 ) جز بدستافزار A : جريدست افزار ( ! ) Q ( 7 ) ذل نه بر داشتست ( مينوى ) : دل نبرداشتست Q دل نبرواستست A ( 8 ) دست گزار A : دست كراز ( ! ) Q ( 9 ) حد علم Q : حل و علم A ( 10 ) شرم نى و نه عار : سرم نى و نه عار Q شرم نه و نه عار A ( 11 ) شدند Q : شوند A ( 12 ) ميان A : + و Q ( 13 ) شدست كس Q : شد بيتى تو ( ! ) A