ناصر خسرو

98

جامع الحكمتين ( فارسى )

كه جسد « 1 » به چيزى ديگر زنده است نه بذات خويش ، او بداند كه آن چيز ( كه ) جسد « 2 » به دو زنده است ، ميرنده نيست بل هميشه زنده است ؛ چنانك هر كسى بداند كه آنچ به دو خاك تر شود هرگز خشك نشود ، بل هميشه‌تر باشد . ( 93 ) پس فلاسفه گفتند كه هر كه گويد « من » ، اين قول بر جملگى تركيب ( جسد ) و نفس افتد ، هر چند باز همىگويد كه بر من و جان من و دست و پاى « 3 » و سر من و مردى و سخاوت و حركت و سخن من و جز آن ، و اين جزوها را همه ب « من » « 4 » - بجملگى خويش - بازخوانند . و گفتند : اين همچنانست كه ما گوييم كه نام « حيوان » - و اين بر جملگى جانوران افتد - آنگاه گوييم : اين مردم است و آن گاو و آن خر و آن مرغست و آن ماهى است و جز آن ، و حيوان اين همه است . و چنانك گوييم : قرص آفتاب و روشنايى آفتاب و گرمى و گردى « 5 » آفتاب و جز آن ، و آفتاب خود [ a 31 ] جز مجموع اين معنىها چيزى نيست . ( 94 ) پس گفتند : مردم همچنين مجموع جسد « 6 » و نفس‌اند با همهء آلتها به كار . مر جسد را گويد : جسد منست ؛ و جان را گويد : جان منست ، و قول من چنين است ، و هنر من چنين است . و اين قوم گفتند كه هر كه گويد « مردم » ، اين نام ( بر ) مجموع نفس و جسد « 7 » افتد ، همچنانك هر كه گويد ( « سوار » ) ، اين نام بر مجموع اسپ و مرد افتد ، و همچنانك مرد بىاسپ « 8 »

--> ( 1 ) جسد به چيزى : جسدى بحيزى A ( 2 ) آن چيز كه جسد : از جسد جنين A چنين ( چيز ) و جسد مقدم و مؤخر شده ( 3 ) و دست و پاى : دوست پاى A ( 4 ) ب « من » : بدين A ( 5 ) گردى : كودى A ( 6 ) جسد : بجسد A ( 7 ) جسد : جلسد A ( 8 ) اسپ : است A