محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
87
تفسير قرآن صفى على شاه
پسر مريم را معجزها و قوت داديم او را بروح پاكيزه و اگر بخواهد خدا كارزار نميكردند آنان كه بعد از ايشان از بعد آنچه آمد ايشان را معجزها و ليكن اختلاف كردند پس از ايشان كسى است كه گرويد و از ايشان كسى است كه كافر شد و اگر ميخواست كارزار نميكردند و ليكن خدا مىكند آنچه اراده كند ( 253 ) اين رسل بعضى ز بعضى افضل است * آنكه آخر باشد اصل اول است هست زايشان آنكه با حق در كلام * بود و رفعت يافت ز او بعضى بنام وان نبىّ امجد است و خاتم است * امر و نهيش تا ابد در عالم است بر نشان داديم از تأييد ذات * خاصه بر عيسى بن مريم بينات تقويت داديمش از روح القدس * يافت از تأييد قدسى اسطقس بعد ايشان خواستى ور كردگار * كس نكردى زان جماعت كارزار بعد ازان كآمد برايشان معجزات * مختلف گشتند ليكن از جهات فرقهاى ز ايشان بايمان آمدند * فرقهاى هم سركش و كافر شدند ور خدا ميخواست ز ايشان كارزار * كس نكردى هم نباشد گير و دار حق تعالى مىكند ليك آنچه خواست * خواست يعنى آنچه در قدرت رواست بر گزافه نيست علم و قدرتش * داشت افعال اقتضا با حكمتش پس چو اندر قدرتش نبود گزاف * در جهان واقع نشد يك مو خلاف اين تخالف ز اختلاف كثرتست * اختلافى ور نه كى در وحدتست در گذشتم زين سخن دستور نيست * داند آن خود كز خرد معذور نيست وانكه معذور است بر حالش ببخش * لعل معنى گو بمان اندر بدخش ميگزد لب آنكه ميدانى به من * كه به قدر فهم عامه گو سخن جذبه من بر اينم خود دم ار ناگه زنم * زود باز آيم سخن كوتهبينان كنم گويم آن را كه مرا گويد به گوش * زانچه با دل گويدم باشم خموش بىتأمل گر تراود از لبم * هيچ حرفى باشد از شور تبم گاهگاهى گيرد از عشقم تبى * زان بود گر جوشد از لب مطلبى گفتهاى پيش از اينست پست بود * بيشتر گو حد نه بهر مست بود چون به هوش آيى دگر ره عذر خواه * تا بمانند اين خسان در اشتباه من هميخواهم كه تا گيرد تبت * رازها در تب تراود از لبت اين جنون و تب پى روپوش بود * تا نمايم باز كو بيهوش بود گفته گر حرفى ز مستى گفته است * زان جنون و تب هنوز آشفته است گر كه مجنون يا مريضى گفت كج * راستى را نيست بهر او حرج مست گويد هر چه كآن ناگفتنى است * گويد ار كه هوشيارى كشتنى است دارد اندر گفتنم در سوز و تب * چون رود تب ميگزد زان گفته لب نيست در من گاهگاه اين اغلب است * يا كه مستم يا كه هنگام تب است چون تب و مستى شود كم كآن كم است * نوبت ديوانگى و ماتم است روز و شب اينسان گرفتار ويم * لحظهاى زين كش مكش فارغ نيم هيچ جام ار خورده باشى از لبش * يا بهجران مانده باشى در شبش يا ازان گيسو شكنجى ديدهء * همچو مار از غم به خود پيچيدهء يا كه هيچ آن نرگس مستانهات * كرده تاراج از نگاهى خانهات حال من دانى پريشان از كجا است * اصل درد و اصل درمان از كجا است نك مرا گويد لب از اسرار بند * وقت تفسير است روز آمد بلند تا كنون در خواب ميگفتى سخن * داشتى تب يا بهانه بود و فن نك به هوش آ وقت حفظ ظاهر است * آن مگو كه عقل از وى قاصر است گر بگويى باز دارم عامه را * تا بتن درند بازت جامه را صبح شد نى وقت جام و مستى است * با خلايق نوبت همدستى است هر زمان از هر چه كت روزى دهيم * بذل كن تا بيش فيروزى دهيم [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 254 ] يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ ( 254 ) اى آنان كه گرويديد انفاق كنيد از آنچه روزى كرد شما را پيش از آنكه بيايد روزى كه نباشد بيعى در آن و نه دوستى و نه شفاعتى و كافران ايشانند ستمكاران ( 254 ) اى گروه مؤمنين انفاق را * پيشه سازيد اينست ره رزاق را گر دهيد از رزقها كو داده است * هر يكى را صد عوض آماده است پيش ازان كآيد شما را روز آن * كه نباشد هيچ سودى زين و آن اندر آن نه دوست باشد نه شفيع * غير فعلى كوست شايع يا شنيع كردهاند آن كافران بر خود ستم * كه نديدند از وجود الا عدم حاصلى در دست جز انديشه نيست * بود آن وهمى پرى در شيشه نيست [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 255 ] اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ( 255 ) خداست كه نيست خدايى جز او زندهء پاينده است نميگيرد او را پينكى و نه خواب مر او راست هر چه در آسمانها و هر چه در زمينست كيست آنان كه