محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

84

تفسير قرآن صفى على شاه

چون يكى از همرهانت خسته شد * راهت از ترك عيادت بسته شد قبض ديگر آنكه بر صاحب عيال * در عيادت آمد امساكت ز مال يا دو تن بودند با هم در نزاع * داشتى ز اصلاحشان رنج و صداع كبريا دانسته كردى بر كسى * يا ندادى در همى بر مفلسى زشت گفتى يا سخن بر بينوا * همچنين دان قبضها را جابجا نيست ممكن كآن تمام آيد بگفت * يابد آن كش جان بود با عقل جفت سخت‌تر از جمله شك بر رهبر است * خاصه گر آن اغلب است و اكثر است اين چنين علت نشان راندگى است * قبض نبود خيرگى و مانده‌گى است در بيان بسط و علت آن همچنين دان بسطها را در فنون * آن يكى اندك بود ديگر فزون بسطها كآن جاريست و متصل * وارد آيد از خفاى جان بدل علتش اى جان رضاى رهبر است * كآن به خدمت غافل از پا و سر است علت ديگر بود اكل حلال * كز حرام آيد بدل قبض و ملال علت ديگر كه اصل علت است * دل ز دنيا كندن اندر خدمت است ملك دنيا باشد اندر كيش او * كمتر از خاشاك ره در پيش او از زمين چنگالها را كنده است * نفس مرده عقل و جانش زنده است مو بمويش رسته از پيوستگى است * بىخيال از بستگى و رستگى است نيست هيچش در دو كون آلايشى * هم نه بند راحتى و آسايشى بادى آمد باغ جانم تازه شد * شهر عشق از وى پر از آوازه شد يا بشيرى زان ديار آمد دگر * سوى كنعان بوى يار آمد دگر آنكه او گم كرده فرزندى كجاست * باشد از عشقش بدل بندى كجاست آن منم كه قامت از هجرم خم است * اندر اين بيت الحزن يارم غم است شاد باش اى دل كه آمد بوى دوست * اينكه مىآيد نسيم كوى اوست نفخه‌اى آمد حيات روح شد * بر دل ابواب دگر مفتوح شد هر كجا ويرانه بود آباد گشت * هر گرفتار ز بند آزاد گشت كوه و صحرا جمله شد خرم بهشت * خار و خسها سرو و سنبل در سرشت هر عليلى يافت از علت شفا * هر خليلى را رسيد از نو صفا روى گيتى از نسيم آن همه * نور در نور است و جان در جان همه جاهليت رفت و دور خاتم است * صاحب دور احمد كامل دم است اين همانا آن دم رحمانيست * كآفرينش را برحمت بانى است نفخهء كآمد ازان كاشانه بود * مستى ما زان مى و ميخانه بود جان به راه او دهيد ار آدميد * همدم پيغمبر صاحب دميد يقرض اللَّه بهر اهل صورتست * جان بجانان وام دادن خجلتست او تو را جان از ره اكرام داد * نى بعنوان عوض يا وام داد چون كه خواهد وام خود تسليم كن * بىعوض يا منتى تقديم كن خاصه گر گويد كه بر من وام ده * در عوض ميخانه گير اين جام ده چون كه وقت رجعت آيد سوى من * آنكه جامى داده گيرد جوى من داده برگى ميبرد باغ و بهار * نيم جانى را عوض يابد هزار جود كن ريز آنچه دارى در رهش * جان عاريت ببر بر درگهش جود او كرده كه جان وام تو داد * چون بخواهد گويد اين جود است و داد بسطها كاندر رهت مشهود تست * قدر ترك بخل و اخذ جود تست سالكى را كاندر او تفريق نيست * هيچ بسطى بهتر از توفيق نيست چون ز حق توفيق باشد در صراط * متصل شد رهروان را انبساط منفصل ور شد هم آن دارد سبب * بىسبب گر باشد آن ذاك العجب علت هر قبض و بسطى را صفى * نيك داند ليك دارد مختفى گر بگويد صعوه گردد بازها * اوفتد از پرده بيرون رازها هر كسى پيدا شود اندازه‌اش * وان بهر دم شركهاى تازه‌اش درگذر زين ماجرا تفسير گو * ز آل اسرائيل در تقرير گو [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 246 ] أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَلِيلاً مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ ( 246 ) آيا نمينگرى بسوى گروهى از پسران يعقوب بعد از موسى آن گاه كه گفتند مر پيغمبرى را كه مر ايشان را بود برانگيز براى ما پادشاهى كه كارزار كنيم در راه خدا گفت آيا باشيد شما اگر نوشته شد بر شما كارزار نكنيد گفتند و چيست ما را كه كارزار نكنيم در راه خدا و بتحقيق كه بيرون شديم ما از خانه‌هاى خود و فرزندانمان پس چون نوشته شد بر ايشان كارزار برگشتند مگر اندكى از ايشان و خدا دانا است به ستمكاران ( 246 ) مر نديدى قوم اسرائيل را * بعد موسى از پى تجليل را بر نبى خويش گفتند آشكار * بهر ما كن پادشاهى برقرار در ره حق كارزار اولىتر است * چون فزون ما را سپاه و لشگر است گفت نزديكيد آيا بىسؤال * كه نوشته بر شما گردد قتال مر ورا گفتند ما را چيست گو * كز قتال خصم گردانيم رو زانكه جباران ز اولاد و ديار * دورمان كردند اينسان خوار و زار