محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
71
تفسير قرآن صفى على شاه
صدقه و قربانى و صوم است آن * صوم سه يا هفت يا ده روز دان صدقه بر شش تن كند بارت سبك * شاة باشد گر بجاى آرى نسك پس شويد ايمن چو از خوف و مرض * وز موانع چاره نبود از عوض چون بعمره كس تمتع كرد نيك * سوى حج تقصير را هديه است ليك گر ميسر باشد آن از بهر كس * ور ميسر نيست صوم از هديه بس وان سه روز و هفت يا ده شد به حج * چون كه رجعت كرد تا نبود حرج وين بود آن را كه نبود در مقام * اهل مكه و حاضر بيت الحرام رجعت از حج است بر شهر و بلد * وز منى بر مكه هم دارد سند از تمتمع گويمت وصف و صفت * كوست واجب نزد اهل معرفت آن تمتع كه بعمره سوى حج * باشد آن از يارى رب الفرج بندد احرام اول از ميقات تام * وان بود معلوم نزد خاص و عام پس شود در مكه داخل بىقصور * در طواف خانه پس يابد حضور در صفا و مروه پس او يكدله * مينمايد سعى و پويد مرحله پس كند تقصير و گردد او محلّ * آيد از احرام بيرون پاك دل پس ببندد باز از بيت الحرام * بهر حج احرام ديگر ز اهتمام پس رود از مكه بر عرفات و باز * سوى مشعر باز گردد با نياز پس كند اقدام بر اعمال حج * نيست حاجت بر بيان افعال حج شرح آن ضبط است يك جا در كتب * آگهند از جمله اهل قشر و لب پس بپرهيزيد و دانيد اين حساب * كه خدا را بس شديد آمد عقاب شهرهاى حج كه معلوم است آن * پس در آنها هر كه حج كرد از كسان حج در آن واجب شمرد از حسن حال * نه در آن رفث است و نه فسق و جدال وانچه در وى ميكنند افعال نيك * جمله را داند خداى بيشريك توشه برداريد و نبود هيچ زاد * بهتر از تقوى اگر داريد ياد مى بپرهيزيد كين ره روشن است * بر اولى الالباب پرهيز احسن است بر شما نبود گناهى در شمار * فضلى ار جوييد از پروردگار يعنى ار كس شد اجير كس به حج * يا تجارت كرد دور است از حرج نيست جرمى بهر او زين اتجار * بر شما فضلى است اين از كردگار پس چو برگشتيد از عرفات شاد * نزد مشعر از خدا آريد ياد ذكر او باشد هدايتها كه خواست * بر شما بنمود يعنى راه راست پيش ازين بوديد يك جا بر ضلال * شكر نعمت پس كنيد از ذو الجلال پس از آنجايى كه برگشتند ناس * بازگرديد و نمائيد اقتباس يعنى از عرفات يا از مزدلف * ليك عرفاتست حد ما يقف وز خدا خواهيد آمرزش ز بيم * كه شما را او غفور است و رحيم پس مناسك را چو بگذاريد نيك * ياد آريد از خداى بىشريك همچو از آبائتان آريد ياد * سختتر يا زان بعلم و اعتقاد پس بود از مردمان نابخردى * كه بجز دنيا نداند عايدى گويد از دنيا بده يا رب بما * بهرهء عقبى نخواهيم از خدا هم بود زايشان كه گويد ده به من * بهرهء دنيا و دين اى ذو المنن ده نكويى در جهان با دانشم * هم نگهدار از عذاب آتشم هست ايشان را نصيب و هم ثواب * زانچه نيكى را نمودند اكتساب در بيان ايام تشريق حق بسى باشد سريع اندر حساب * زود يعنى ميرسد روز اياب ياد آريد از خدا در روز چند * كان شمرده گشته نزد هوشمند وان بود تشريق يعنى تا سه روز * در منى ماند بدى يا در تموز ور برفتن در دوم گيرد شتاب * نيست جرمى بهر او اندر ذهاب ور كند تأخير هم نبود گناه * بهر آن كاو راست پرهيز از إله پس بپرهيزيد و دانيد اينكه هست * حشرتان سوى وى از هشيار و مست حج بود در نزد ما توحيد ذات * عمره باشد نيز توحيد صفات وان مقاماتى كه هست اندر طريق * باشد اتمامش ز ادراك عميق سير فى اللَّه و الى اللَّه را تمام * مينمايد در سلوك از هر مقام باز دارد گر شما را نفس دون * زان مقاصد زان مراتب زان شئون زود بايد نفس را قربان نمود * كار مشكل را بخويش آسان نمود در زمين كعبهء دل كان منى است * اين تمنا قلب را از ما بجاست هست ما استبشر اشارت در فنون * بر نفوس مختلف ز اعلى و دون اندر استعداد و احوال و صفات * مختلف شد نفسها در واردات همچو حيوان ضعيف و هم قوى * كه نيند اندر تحمل مستوى بعضى از آنهاست حيوان ذلول * كوست سهل الانقياد و بس حمول بعض ديگر صعب و عسر الانقياد * خود بر آنها نيست در حمل اعتماد هم چنان بعضى ز اوصاف از نفوس * سهل باشد قلع و قمعش بىعبوس قمع بعضى از صفاتش مشكل است * اندر احصرتم از اين دو داخلست بعضى از حجاج دائم محصرند * بعض ديگر بر مناسك قادرند معنى لا تحلقوا را گوش دار * موست آثار طبيعت هوش دار زايل آن هرگز نگردد يا كه سلب * نفس تا قربان نشد در ارض قلب وان مريض اعنى بدانش ناتوان * هم ضعيف از روى استعداد و جان قلب او از عارضات مستمر * كش بود اندر جبلت مشتهر هست ممنوع از سلوك و از شهود * هم ز ديد و هم ز توحيد وجود وان علايق وان خيالات و هموم * هست رنج سر كه گاه آرد هجوم پس بر او فديه است از امساكها * تا به چشم نفس ريزد خاكها چيست احرام آنكه در طى مقام * كرد لذتها و شهوتها حرام چيست طوف كعبه نزد رهروان * هفت نوبت پيش جانان بذل جان يعنى اندر عشق او پيوستگى * از تعينهاى هستى رستگى حال عاشق در حضور دوست چيست * بى خبر از بستگى و رستگى است رستم از كون و مكان يكبارگى * يافت دل از هفت و پنج آوارهگى يار آمد وقت نظم خانه نيست * جاى حرف محرم و بيگانه نيست باش حاضر خدمت جانانه را * وقت ديگر كن طواف خانه را خانهها ويرانه گردد بارها * يار ماند بىنياز از دارها هم چنان كو بود و ديارى نبود * در سپاسش نطق و گفتارى نبود نعت خود ميگفت اندر ذات خويش * مينمود از ذات خويش اثبات خويش هم چنان در ذات خود باشد كه بود * نيست هيچش مثل و يارى در وجود اى خدايى كت بهستى يار نيست * جز تو اندر دار دل ديار نيست چون نماند خانه و خانه خداى * تو بمانى فرد و واحد در سراى خانهء ويران ما را كن چنان * كه در او غير از تو نايد ميهمان در خور آن رتبه كن اين خانه را * ده حقيقت صورت افسانه را خانهء دل را تو پردازى ز غير * كه ندارى عجز بر افعال خير كار نيكو آن كند كو قادر است * عيب ما را ناظر است و ساتر است