محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
61
تفسير قرآن صفى على شاه
پس به من در زندگى باليدهاى * نك چرا از من چنين ناليدهاى همچنين دان هر چه را دارى تو دوست * كند خواهد روزگارى از تو پوست ميرسد روزى كه گردى زو گريز * زانچه دارى نك چو جان آن را عزيز چون كه بينى قوه از حق است و بس * نيست كس را غير او فرياد رس بنگرى آن قوه و آن اقتدار * با ضعيفان بودهء وانگه تو يار بر تو اين صورت عذاب و آفتست * گر جوى اندر وجودى غيرت است [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 166 تا 167 ] إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ ( 166 ) وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ ( 167 ) هنگامى كه بيزارى جويند آنان كه پيروى كردند از آنان كه پيروى كردند و ديدند عذاب را و بريده شود بايشان سببها ( 166 ) و گفتند آنان كه پيروى كردند كاش بود براى ما بازگشتى پس بيزارى جستيم از ايشان هم چنان كه بيزارى جستند از ما چنين بنمايد ايشان را خدا كردارهايشان را حسرتهاست بر ايشان و نيستند ايشان بيرون رونده از آتش ( 167 ) نوبت آيد كه ز متبوعين پيش * تابعان گردند دور از خوف خويش پيرو ار گشتند زايشان چند روز * پس برى گردند زان تشويش و سوز چون عيان بينند آثار عذاب * رو بگردانند ز ايشان ز اضطراب اعتمادى كرده يك دم از رمد * بر چراغ بىفتيله و بىمدد آن زمان كز شرق تابد آفتاب * مانده است او با چراغش در حجاب روبهى را كرد يار خود بجبر * آن زمان بيند شكوه شير و ببر اولياء آيند اندر داورى * كه ز ما بوده است اين ناكس برى سالها داديم او را وعظ و پند * تا كنيم آزادش از زنجير و بند ترك ما را كرد و حق نشناخت او * عشق خود بر موش كور انداخت او گفت با دو نان كه بودندش رفيق * اين همه دام است ما را در طريق نيست بهر جاه و مال آرامشان * كى بما گير است هرگز دامشان عقل و هوش خويشتن را بيدليل * باز ميپنداشت بيش از جبرئيل نك ز عقل خويش و احباب ذنوب * ميگريزد همچو كلب از سنگ و چوب واقفش كرديم ما زين روز تنگ * روز ما ميتافت كاين نقش است و رنگ هست ما را صد هزار اسباب و يار * از شما بىمكنتان داريم عار آن سببها را چو كردى برف بود * كاب شد يا خود خيال و حرف بود مر تو نبوى آن امير عقلمند * كه نمودى اهل حق را ريشخند داشتى صد گونه اسباب و اميد * چون شد آن اسباب و ادراك رشيد نك چرا دارى ز اسباب انقطاع * هم ز احبابت بود رنج و صداع وانكسان گويند از خوف و خطر * كاش ما را بود برگشت دگر پس كنند آن دم تبرى زانكسان * كه بدندى تابع آنها خسان هم چنان كز ما بدند ايشان برى * ميلشان بر شرك بود و كافرى مينمايد حق بدينسان آيتى * وان عملها را بر ايشان حسرتى در جحيم غفلتند و سركشند * تا نپندارى كه خارج ز آتشند آتش آن اخلاق دور از خيرتست * تا نينديشى كه هيچ آن غير تست معنيش اخلاق زشت ناخوش است * صورت آن دوزخست و آتش است نك ترا تا هست بر كف چارهاى * دل ببر زين همرهان گر كارهاى يار آن شو كو ندارد مثل و يار * حافظت باشد بهر ليل و نهار چون شدند آن همرهان بىاصول * كه گرفتى پس شدى ز ايشان ملول چو از تو پرسم حال آن ياران زفت * گويد آن يك مرد وانديگر برفت يا كه گويى خورد او مالم بشيد * گفت وان يك راز پنهانم بزيد وان يكى را بد طمع زاندازه بيش * واندگر بد مست بود و بخل كيش واندگر شد بهر مالى دشمنم * متهم ميداشت وان يك دامنم خانهام را كرد آن ديگر خراب * وان نميكرد از فواحش اجتناب واندگر خودخواه بود و طعنه زن * وان منافق بود و كاذب در سخن واندگر بد سيرت و نااهل بود * پيش او هر فعل زشتى سهل بود وان خيانت كرد اندر خانهام * ريخت وان يك زهر در پيمانهام ور رفيقى را شمارى صاف و پاك * گويى آن هم مرد و شد در زير خاك پس چرا با اين همهاى تيره جان * چشم يارى باز دارى زين خسان عمر رفت و تو در اين انديشهاى * باز تا آرى به كف هم پيشهاى يا رفيقى كو بدلخواهت بود * تا به آخر يار و همراهت بود يار آن شو كو تو را آن سو برد * زين مزابل بر مه و مينو برد وارهاند از قيود ماسوات * همنشين و يار سازد با خدات ور ندارى بر چنين كس معرفت * هم بنشناسيش ز افعال و صفت يار حق شو ياد او كن صبح و شام * ترك غير او بگير از خاص و عام گويى ار هم ناشناسا بر ويم * بر وجود و بود او آگه نيم رو كه معذورى ندارى جان و عقل * باش تا آيد زمان مرگ و نقل آن زمان خلاق را خواهى شناخت * كت بسر ترك اجل دو اسبه تاخت عقل و فهمت بسته گردد ز اضطرار * ناشناسا مانى از اغيار و يار خالق خود را ندانى اى دبنگ * و اهل دنيا را شناسى بيدرنگ مالت ار كس برد آيى در خروش * ور برى مال كسان باشى خموش چون تو كردى ظلم حق پيدا نبود * ور شدى مظلوم ميخوانيش زود چون شناسى در زمان محنتش * ليك نشناسى بروز راحتش ميشناسى شب تو زرّ خوب و بد * حق ندانى كيست روز اى بيرشد مرگ گويد چون نشد در خون تنت * گر كه نشناسى تو بشناسم منت چون بخسبى خوار و مسكين در لحد * ميشناسى فعل نيك از فعل بد از حضور اوليا بودت نفور * باش اينك همنشين مار و مور سالها خوردى ز خوان حق تو قوت * خواهيش اينك دليل اندر ثبوت خواهى اثبات از وجود خالقت * كه بعمرى بوده رب و راقبت يك دليل هستيش انكار تست * بر خلاف اهل حق كردار تست زانكه اشيا را بضد ذيفن شناخت * و ان حسين از شمر ذى الجوشن شناخت گر نمىشد خولى و شمر و يزيد * بود فضل آل حيدر ناپديد يك نشان اوليا ز اسرارشان * اينكه خود بينان كنند انكارشان همچو انكار عزازيل از صفى * وين بود در سر خلقت مختفى او ز سجدهء بو البشر معذور بود * زانكه اقرار از سرشتش دور بود بود ناچار از خلاف بو البشر * سجده گر ميكرد بد شخص دگر ديگرى هم گشت ميبايد بليس * گر شريفى چاره نبود زين خسيس زانكه باشد كون جامع لا علاج * از هوا و نفس و تركيب و مزاج