محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

59

تفسير قرآن صفى على شاه

آن خدايى كه شما را شاهد است * آن خداى بيشريك واحد است نيست غير از او خدايى از قديم * بر خلايق اوست رحمن الرّحيم واحد بالذات مطلق از قيود * نيست موجودى سواى او ببود غير او لا شيء بحت است و عدم * كى شود لا شىء شريك ذو الكرم نيست در ذات و صفات او را مثال * پس بنزد عقل شرك آمد محال مرگ بر وى نيست ممكن جز ز جهل * عاقلان را فهم اين معنى است سهل زانكه هستى تام باشد در كمال * فرض اثنينيت او را شد محال غير او موجودى اندر هست نيست * تا تو گويى نيستش ثانى يكيست او نه آن يكتاست يا آن گونه فرد * كه توان هم مثل او تصوير كرد در مثل يكتاست شمس اين بين است * ليك مثلش در تصور ممكن است همچنين هر واحدى در نزد فهم * مثل او آيد بذهن و هم بوهم ليك او در وحدتش تنظير نيست * مثلش اندر ذهن و در تصوير نيست زانكه هستى نزد ارباب سبل * مطلق است از كيف و كم و جزء و كل پس بيكتايى جز او معبود نيست * واحد است و غير او موجود نيست واحدى نى كز پيش باشد عدد * واحدى بل كو بود فرد و احد واحديت هست عين ذات او * وحدتش ظاهر بود ز آيات او هر وجودش خاضع است و عابد است * در عبوديت دليل واجد است هست هر شىء واحد اندر حد خود * نه چنان واحد كه بيحد است وعد يا نباشد حادث و قسمت پذير * يا بود در وحدت خود بىنظير در گلستان صد هزاران گل نگر * جملگى بر شكل و شبه يكدگر ليك يكتا هر يكى بر ناگزير * وين نشان واحد است اندر كثير وحدت آمد داد كثرت را نمود * ور نه كثرت نه وجودستش نه بود لا إله الا اللَّه اين است اى فقير * كه جز آن واحد نبينى زين كثير غير ذات واحد قيوم حىّ * نيست چيزى تا تو گويى چيست وى يا دهى نسبت كه آن معبود نيست * شىء معدومى كه خود موجود نيست گر گدايى فرض گردد در وجود * ميتوان گفتن كه او سلطان نبود ور گدايى هيچ نبود در عدم * كس نگويد نيست او شاه قدم جاى نسبت نيست اينجا اى عمو * تا تو گويى الا إله غيره غير كبود تا كه او باشد إله * با عدم حق را چه نسبت اى پناه هست رحمان هم برحمت كامل است * رحمتش بر كل اشيا شامل است اينست آن رحمت كه در قوس نزول * كرد در هستى خود اشيا را قبول هم رحيم است اعنى او بر مؤمنين * رحمتش خاص است در راه يقين آنچه را او داده بر ما بىعوض * رحمت رحمانيست از آن غرض و ان فيوضاتى كه مزد خدمت است * شد محقق كآن رحيمى رحمت است اولين آيت بتوحيد وجود * كآمد از حق بر نبى اين آيه بود [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 164 ] إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ( 164 ) بدرستى كه در آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز كشتى كه ميرود در دريا به آنچه منفعت مىرساند مردمان را و آنچه فرو فرستاد خدا از آسمان از آب پس زنده كرد بدان زمين را بعد از مردنش و پراكنده كرد در آن از هر جنبندهء و گردانيدن بادها و ابر كه مسخر است ميان آسمان و زمين مر حجّت‌ها است براى قومى كه دريابند بعقل ( 164 ) چو نشنيدند اهل كفر از اهل راه * كه بود واحد مر ايشان را إله اين چنين گفتند از عقل قليل * چيست ايشان را بر اين معنى دليل بى خبر كانكارشان بىمعنى است * هستى از برهان يقين مستغنى است بودشان توحيد افعال از اثر * آن هم از تقليد نز عقل و نظر محتجب بودند از توحيد ذات * پس ز فعل آوردشان حق بينات ان فى الحلق السموات اى محب * هست برهان بر عقول محتجب عقل محجوب از ره خلقت يكى * پى برد بر ذات موجد اندكى زان سبب پرسيد فرعون از كليم * چيست آن ربى كه گويى اى سليم ديد موسى نيستش تأييد ذات * تا كند آگاهش از توحيد ذات در جوابش گفت ربى كآفريد * اين سماوات و زمين كآيد پديد همچنين گفتند كفار از عناد * چيست برهان بر ثبوت اين مراد كه شما را خود الهى واحد است * گفت فعلش بر تو حد شاهد است زانكه دو فاعل اگر باشد به كار * هيچيك را نيست در امر اختيار زانكه باشند ار بضد يكدگر * نيست اندر فعلشان هرگز اثر هر چه آن خواهد كند اين بر خلاف * وز خلاف افتد عملها بر گزاف از دو مشيت وز دو امر اندر مثل * منتزع كى گشت فعلى بىخلل ور كه با هم آن دو فاعل بيجدال * متحد باشند و تام اندر كمال پس سبب چبود كه دو فاعل بود * فرض اين نزد خرد باطل بود اينت بر توحيد افعالى گواه * فعل او گويد بود واحد إله كرد ايجاد او سماوات و زمين * اختلاف روز و شب را بين چنين فلك تنها در بحار جسم كل * ز امر او جارى چو مردان سبل تا كه مردم را بود سود ار كسند * بر كمالات وجود خود رسند وانچه نازل كرد آب از آسمان * بر زمين تا زنده گشت اندر زمان آب علم است آن بارض نفسها * بعد از آنكه مرد از جهل و عمى هم زهر جنبيدهء اندر زمين * بهر معمورى پراكند اين چنين باد را آورد در جنبش عيان * ابر را فرمود رام اندر ميان تا مگر باشد نشانى در نزول * بهر اهل علم و ارباب عقول اينهمه آثار فعل بارى است * گر ز فعالت بدانش يارى است ره برى بر موجد از ايجادها * هم بجنباننده بى از بادها فعلها گر هيچ يك جو عاقلى * مر تو را باشد گواه فاعلى نزد عقل آن تا نگويى فاش نيست * نقشها را بين كه بىنقاش نيست همچنين بىباد جنبان باد را * چون بنا ديدى بدان استاد را باد جست از مروحه سازى يقين * باد جنبانى بود اندر كمين همچنين دان جنبش اين بادها * باد جنبانيستشان اندر خفا جنبش اعضا يقين باشد ز روح * روح را هم هست جنبش بالوضوح جنبش روح ار چه نايد در عيان * ليك زاو باشد بجنبش آسمان