محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

58

تفسير قرآن صفى على شاه

اين چنين جهلى سزايش لعنت است * بلكه لعنت را اصول و علت است ور بود جهلى كه خود دانا به اوست * وز خدا بهر علاجش چاره جوست اين نشان حسن ذات و فطرت است * پس به او نزديك نفى علت است يا نه اينست و نه آن يعنى بنقل * غافلست از علم و جهل و نفس و عقل اينقدر سرگرم دنياى دنى است * كه نداند علم چبود جهل چيست التفاتش جز بحب و مال و جاه * نيست بر چيزى كه داند راه و چاه با جماعت گر گذارد هم نماز * آن بتقليد است با اهل مجاز ور كند تصديق و تكذيبى ز كس * نيست از اغراض تقليد است و بس هست با اهل غرض همراهيش * هم بتقليدى نه از آگاهيش اينهم از حق وز رهست البته دور * باشد اندر غايت نقص و قصور آنكه از حق مستحق لعنت است * كفر او از عمد نى از غفلت است يعنى آگاهست كاحمد با على * بر حقند و منكر است از بد دلى مىكند انكار حق اوليا * چون يزيد و شمر ز آل مرتضى هست دشمن بر على و بر حسين * حق كند بس لعنتش در نشأتين همچنين از روى علم و عمد كس * گر كند انكار حقى يك نفس آن نفس بر وى ز حق صد لعنت است * زانكه با ابليس دون هم كسوتست آن حكيمك امر حق را سهل كرد * بو الحكم بد خويش را بو جهل كرد چشم‌بندى كرد در القاى ريب * غافلست از چشم بنديهاى غيب سحر باطل سحر حق را كى برد * او بغفلت پردهء خود ميدرد كى شود پوشيده بر گل آفتاب * چون شود مشرق به درد صد حجاب گويد آن گويندهء غيبم به گوش * بحرت آوردم بجنبش دار هوش در بيان آموزمت اسرار خويش * گو بماند خصم در انكار خويش بلكه افزون گردد انكار و تبش * هر دم از حسرت گزد دست و لبش بر گمانش كز صداى طبلكى * شير مستى شد هراسان اندكى يا كه شمع حق ز پف گردد خموش * يا فتد دريا ز سحر او ز جوش پف بشمعى كرد كش حق برفروخت * دست بر ريش ار برد داند كه سوخت رو تو اى ابله بفكر ريش باش * مرد اين ميدان نهء با خويش باش فارغ از ما كن دل نامطمئن * هم بتسخير زنان در شيشه جن چون بموج آرد خدا درياى من * خود شود از نطق من گوياى من قطره‌هاى بحر يك جا در شود * عالم از توحيد و عرفان پر شود هست در نطقم نهان گوينده‌اى * بشنوى صوتش اگر جوينده‌اى تو چه دانى كاين شتر مست از چه شد * عاجز مسكين زبر دست از چه شد داد حقست اين تو زان بيگانهء * چون گدايان بر در هر خانهء خانهء مولاى خود گم كرده‌اى * كسب لفظى بهر مردم كرده‌اى ما بر آن در همچو خاك افتاده‌ايم * ذرّه ذرّه از دو كون آزاده‌ايم بىنيازيم از عناصر وز مزاج * جز بذات او نداريم احتياج آنچه بر ما ميپسندد او خوش است * گر بهشتست ار عذاب و آتش است [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 160 تا 162 ] إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ( 160 ) إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ ( 161 ) خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ ( 162 ) مگر آنان كه توبه كردند و بسامان آوردند و بيان كردند پس آن گروه را توبه ميپذيرم بر ايشان و منم توبه‌پذير بخشاينده ( 160 ) بدرستى كه آنها كه كافر شدند و مردند و ايشان كافران بودند آنهايند كه بر ايشان است لعنت خدا و فرشتگان و مردمان همگى ( 161 ) جاويدان در آن سبك نميشود از ايشان عذاب و نه ايشان مهلت داده ميشوند ( 162 ) غير آنها كه به حق تائب شدند * بر هواى نفس دون غالب شدند حق نمود اصلاح جان و مالشان * بر صلاح آورد از اقبالشان تا كنند اصلاح كار ما خلق * بر بيان آرند احسانهاى حق پس بر ايشانيم ما توبه‌پذير * كشف گردد پرده‌هاشان از ضمير توبه باشد بر جناب حق اياب * چون كه برگردد شود رفع حجاب هر كه برگردد به خود راهش دهد * نور قلب و جان آگاهش دهد رو كنى بر شمس روى او به تو است * شمس را نبود قفا او جمله رواست پشت و رو از تست نه از آفتاب * چون نمودى پشت دورى زانجناب رو نمايى باز چون بر سوى او * بىحجاب و پرده‌بينى روى او رو بگردانى ز وى گر هر دمى * رو كنى چون باز رو بينى همى خشم نارد او زرو گردانىاى * نور مستغنى است از ظلمانىاى فضل شمس اينست بر تو اى امين * تا چه باشد فضل خورشيد آفرين كى بنا دارى رساند خوارىاى * جز كه خواهد زو كند غفارىاى تو كه محتاجى ببخشى بر گدا * مينخواهى هيچ سود از بينوا جز كه باشد آن گدا دزد و شرير * بهر نظمى بندى او را ناگزير تا ز نادارى چه خواهد كارساز * كه بذاتست از خلايق بينياز صد هزاران بار اگر از درگهش * رو بگردانند خلق و از رهش باز چون آرند رو در بسته نيست * از كمال و نقص خلقان خسته نيست ليك بر اشرار شهر ار پادشاه * بند ننهد ملك او گردد تباه هيچ با دزدان ندارد شه غرض * بل شد آن زنجير سرقت را عوض پس تو رو كن تا ببينى روى او * خوى خود بگذار و شو بر خوى او وانكسان كه كافرند و مرده‌اند * همره خود لعنتى را برده‌اند مرده اندر كفر ايشان كافرند * لعنتى را مستحق و در خورند از خدا و از ملايك وز بشر * بهر ايشانست لعنت سربسر مستحق آتشند و لعنتند * جاودان اندر جحيم غفلتند نيست تخفيفى بر ايشان در عذاب * هم نه مهلت داده گردند از عقاب [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 163 ] وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ ( 163 ) و خداى شما خدائيست يگانه نيست خدايى مگر او بخشندهء مهربان ( 163 )