محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

51

تفسير قرآن صفى على شاه

بدان ابراهيم پسران خود را و يعقوب اى پسران من بدرستى كه خدا برگزيد از براى شما دين پس نميريد البته مگر اينكه باشيد شما مسلمانان ( 132 ) آيا بوديد گواهان هنگامى كه حاضر شد يعقوب را مرگ هنگامى كه گفت مر پسرانش را كه ميپرستيد از بعد من گفتند ميپرستيم خداى تو را و خداى پدران تو ابراهيم و اسمعيل و اسحق خدايى يگانه و ما مر او را منقادانيم ( 133 ) آنها گروهىاند كه گذشتند مر آنها را آنچه كسب كردند و براى شما است آنچه كسب كرديد و پرسيده نشويد از آنچه بودند كه ميكردند ( 134 ) و گفتند بوده باشيد يهود يا ترسا تا هدايت يابيد بگو بلكه كيش ابراهيم حق كرا است و نسزد كه باشد از مشركان ( 135 ) بگوئيد گرويديم به خدا و آنچه كه ما فرو فرستاديم شد بسوى ما و آنچه فرو فرستاده شد بسوى ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و اسباط و آنچه آمده شد بموسى و عيسى و آنچه داده شد پيغمبران را از پروردگارشان جدايى نمياندازيم ميان يكى از ايشان و ما مر او را گردن ننهندگانيم ( 136 ) پس اگر بگرويد بمانند آنچه ايمان آوردند به او پس بتحقيق كه هدايت يابيد و اگر رو بگردانيد پس جز اين نيست كه ايشان در مخالفتند پس زود باز دارد ايشان را و اوست شنواى دانا ( 137 ) كن تو اى پروردگار از ما قبول * مىبرانگيزان در ايشان يك رسول تا بر ايشان خواند آيات صواب * هم بياموزد مر ايشان را كتاب با كتاب و حكمت آن داعى ز غيب * آيد و هم پاكشان سازد ز عيب چون تويى غالب بهر كار از نخست * هم حكيمى راست كردار و درست آن دعاى مستجاب از رفعتش * شد موافق با اراده و مشيتش احمد آمد با كتاب و عترتى * با چو حيدر بن عمى ذو النصرتى كيست تا برگردد از كيش خليل * جز سفيهى كوست خوار اندر سبيل كرده نفس خويشتن را خوار زار * از ره رحمت فتاده بر كنار محتجب از نور عقل او بالتمام * مانده باقى در مقام انظلام برگزيديم آن بلند آوازه را * يعنى ابراهيم نيك اندازه را برگزيده شد به دنيا هم بدين * هست هم در آخرت از صالحين ملتش ماند بگيتى تا ابد * هر گره يابند از او نظم و رشد هم نموديم اختيارش بر ثبات * در فناى وحدت و توحيد ذات استقامت صالحين را در جزا * ميبود حال بقا بعد از فنا حق تعالى گفت شو منقاد هين * گفت منقادم برب العالمين اسلم اعنى شو موحد در زمن * هم فناى فى اللَّه اندر ذات من گفتن حق بر تجلى ذات بود * كه نمودش روى بر ذات وجود وان اجابت از مراتب رستن است * بر حق از ما دون حق پيوستن است پس وصيت كرد بر ابناى خود * خاصه يعقوب آن سلوك و راى خود راه اين توحيد بر ايشان نمود * گفت حق بگزيدتان زين ره ز جود پس نبايد تا بميريد از بدن * جز كه از خود مرده باشيد آن زمن دين آبا را بجان بنده شويد * از چنين مردن به حق زنده شويد مر موحد را نه دين است و نه ذات * دين او حق ذات او حق مات مات هم بيعقوبيد حاضر در نهفت * وقت مردن گو بابنائش چه گفت كه چه بعد از من پرستيد ار مهيد * از ره و آداب توحيد آگهيد جمله گفتند آن خدايى را كه نيز * ميپرستيدى تو و آباء از تميز آنكه ابراهيم و اسمعيل راد * ميپرستيدند و اسحق از و داد آن خداى واحد بيچون و چند * ما به او فرمان بريم و مستمند امتى بودند آنها نيك زاد * درگذشتند از جهان آزاد و شاد مينكردندى بتقليد اعتماد * يا بنقل صرف دون اجتهاد اجتهادى نى كزو دل شد سياه * بلكه آن كآرد بدل عشق إله اجتهادى نى كه هست از قال و قيل * اجتهادى بل كه موتستش دليل اجتهادى نى كه كسبش قولى است * بلكه آن كز حق بدل مستولى است آن شهان كردند كسب آن ز دل * شاد رفتند از جهان آب و گل هست ايشان را جزاى اكتساب * تا شما را چيست كسب اندر حساب كس نپرسيد از شما اندر محل * زانچه ميكردند آنها در عمل بودشان كار از بصيرت وز يقين * نى بميل ديگران در راه دين هيچكس را نيست اندر نيك و بد * مر جزا بر اعتقاد غير خود اينكه گفتند اهل انكار از خمود * تا كه باشيد از نصارى وز يهود اين سخن نبود ز محجوبين عجب * نهتد و گويند نز علم و ادب