محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
46
تفسير قرآن صفى على شاه
اينكه داخل شوند در آن مگر بيم دارندگان مر ايشان راست در دنيا خوارى و ايشانراست در آخرت عذاب بزرگ ( 114 ) و مر خدايراست مشرق و مغرب پس هر جا كه رو آوريد پس آنجاست ذات خدا بدرستى كه خدا وسعت دهندهء داناست ( 115 ) و گفتند فرا گرفته خدا فرزندى را منزه است بلكه مر او راست هر چه در آسمانها و در زمين است همه مر او را فرمان بردارند ( 116 ) پديد آرنده آسمانها و زمين است و چون اراده كند امرى را پس جز اين نيست كه ميگويد مر آن را باش پس مىباشد ( 117 ) كيست ظالمتر ازان كز گمرهى * از مساجد كرد منع وز ابلهى تا در آنها ذكر نام حق شود * باعث آرايش و رونق شود هيچ ناكوشيده بر ترتيب آن * مينمايد سعى در تخريب آن بهر ايشان نيست تا داخل شوند * جز بخوفى كاندران شاغل شوند بهر ايشانست خزى دنيوى * هم عذاب دردناك اخروى آن مساجد قلبهاى ذاكر است * و اندر آنها اسم اعظم حاضر است سجدهء حق را مواضع شد قلوب * ز اختصاص نام علّام الغيوب جز بقلب ساجد اندر واردات * كى تجلى كرد ذات ذو صفات ز اقتضاى اسم اعظم كوست خاص * دارد آن بر قلب عارف اختصاص شرح آن سازم بيان در موقعش * اينقدر كافى است چون بد موضعش ظالم آن كو سعى در تكدير قلب * مينمايد غافل از تأثير قلب از تعصبهاى خام بارده * وز تعينهاى زشت وارده و آنچه گردد كار دل زان هرج و مرج * دخل فكر اندك شود بسيار خرج خرج افزون مرد را مفلس كند * واى تبديلى كه زر را مس كند قلب گردد تيره و جان بىفتوح * نفس مستولى شود بر عقل روح مسجد مخروبه را از نو بساز * تا كه گردد موضع ذكر و نماز وهم از اين سجدهگاه آگاه نيست * اندر آن جز خائفين را راه نيست گر تو را دل بر توجه راغب است * مر خدا را مشرقست و مغربست مشرقش شد عالم نور و ظهور * وان بود جنب نصارى در حضور قبلهء ايشان كه سوى خالق است * بالحقيقه باطن آن مشرق است مغربش كون خفاء و ظلمت است * وان يقين جنب يهود از حكمت است قبلهء ايشان بتحقيق و نشان * ظاهر آن باشد ارادى عيان از تولّوا اينما آن آگه است * كه بهر سو رو كند وجه اللَّه است قبلهاش نى ظاهر و نى باطن است * بلكه ذات بيحدود از ممكن است حد او نبود ظهور و نه بطون * مطلق است از كيف و كم و چند و چون چون توجه قطع گردد از جهات * مينمايد از جهاتت وجه ذات وجههء قلب موحّد با حق است * كز جهتها ذات پاكش مطلق است تا نپندارى كه هر سو رو كنى * از جهت نگذشته رو با او كنى هر جهت هم گر چه آثار ويست * پرتوى از نور رخسار ويست ليك تا نگذشتهاى ز آثار تو * وجه او بينى كجا ز انوار تو آنكه در آثار بيند وجه ذات * رفته بيرون از حدود و از جهات ثم وجه اللَّه يعنى وجه ذات * كه تجلى كرده بر كل صفات مشرق او هست هستيها همه * مغربش هم صورت اشياء همه اين هياكل پردهء آن طلعت است * در پس آن آفتاب وحدتست پردهء او غير نورش هيچ نيست * بر موحّد جز ظهورش هيچ نيست گفت حيدر بر كميل با كمال * الحقيقه كشف سبحات الجلال پردهء خورشيد باشد نور او * پرده كو بر طلعت مشهور او رو فنا جو روى دل كن سوى او * كه نبيند غير او كس روى او نشئه در باده است ليكن مى پرست * تا ننوشد باده كى گرديد مست پس فنا شو تا در او باقى شوى * مست و مخمور از رخ ساقى شوى بر دماغم باز آمد بوى وى * بى ز مى شد روى جانم سوى وى مى چه باشد كه به من مستى دهد * مست اويم كه بمى هستى دهد دل به جوش آمد چه باشد جوش خم * جوش خم در جوش دل گرديد گم گوش جان پر شد ز بانگ وحدتش * جزو جزوم گشت محو طلعتش آيد از هر ذرّهء آواز او * ذره چبود كو جز او دمساز او موسى و طور و تجلى يك شدند * بر ظهور وحدتش مندك شدند نغمههاى مطرب شيرين نفس * جمله از انى انا اللَّه است و بس اين منم يا بى من او اندر من است * نى غلط من با تنم او بىتن است يا كه تن شد جان و جان جانان همه * يا بود حرف اين تن و اين جان همه حرف را بگذار باقى جمله اوست * ساغر و مى مست و ساقى جمله اوست حرف هم نبود ز غيرى از ويست * خود نوا و خود نوايى خود نى است بشنو از نى بند بند آواى او * بى ز سمع خود حكايتهاى او من شنيدم در حكايت خانهاى * يك شب از گيسوى او افسانهاى همچنين دنبال آن افسانهام * خود حكايت خود حكايت خانهام زان حكايات ار دلى آگه بود * شمهء فثمّ وجه اللَّه بود اوست واسع يعنى از هر سو كه رو * بردى آرى نيست چيزى غير او هم عليم است اعنى اندر ذات خود * مطلق است از كل معلومات خود عين علم و عين معلوم است ليك * علم اللَّه نيست با شيئى شريك نيست چيزى غير او ليك ار يكى * گيرى از معلوم چيزى مشركى يعنى ار چيزى ز موجودات او * با وى آرى مشركى بر ذات او حق گرفته گفتهاند ايشان ولد * زين منزّه باشد آن ذات الاحد بلكه هست او را هر آنچه باليقين * باشد اندر آسمانها و زمين جمله او را بنده و فرمان برند * پيش فرمانش مطيع و مضطرند حق منزه باشد از آنكه جز او * هستيى باشد بتحقيق اى عمو تا چه جايى كه مجالش با كسى * باشد و گيرد ولد يا مونسى از وجودش جمله موجودات او * گشته موجود از ظهور ذات او