محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

39

تفسير قرآن صفى على شاه

انبيا را پس شما هم قاتليد * زانكه خود بر قتل آنها قائليد ور شما گوييد كى ما كشته‌ايم * كشته‌اند اسلاف و ما زان رشته‌ايم [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 92 تا 93 ] وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ ( 92 ) وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ( 93 ) و هر آينه بتحقيق آمد شما را موسى بحجتها پس گرفتيد گوساله را از بعدش و شما ستمكارانيد ( 92 ) و هنگامى كه گرفتيم پيمان شما را و بلند كرديم بالاى شما طور را بگيريد آنچه داديم شما را بتوانايى و بشنويد گفتند شنيديم و نافرمانى كرديم و آميخته كرده شد در دلهايشان گوساله بكفرشان بگو بد چيزيست آنچه امر ميكنند به آن ايمان شما اگر هستيد گروندگان ( 93 ) هم محقق موسى كامل صفات * مر شما را آمد او با بيّنات پس شما گوساله را ساجد شديد * بر كليم خوش نفس جاحد شديد بعد او بر عجل كرديد اعتبار * وضع شىء بر غير موضع گشت عار گر بموسى جانتان پيوسته بود * بر پرستش عجل كى شايسته بود ؟ بود هنگامى كه بگرفتيم ما * در اطاعت عهد و ميثاق از شما طور را داديم رفعت فوقتان * تا فزايد بر اطاعت شوقتان طور را گفتيم سابق در بلاغ * جاى ادراكست آن يعنى دماغ قوّه و حس از دماغ اندر تنست * حكمتش بر اهل دانش روشن است روح حيوانى ز قلب آن گه كه خاست * اول آمد بر دماغ از قلب راست پس در آمد بر ريه از امر رب * وان ريه باشد تنفس را سبب پس در اعضا منشعب گردد تمام * هست قوتها به ترتيب و نظام قوّت اينسان در شما بنهاده‌ايم * تا بگيريد آنچه را ما داده‌ايم يعنى اندر جاى خود سازيد صرف * تا مگر زين قوّه‌ها بنديد طرف قوّهء سمع است زان يك در شما * بشنويد آن را كه ميگوييم ما گفت هر كس ما بسمع ارزانىايم * معترف بر ظلم و نافرمانىايم عجلشان پس شد بقلب آميخته * كه بكفر خفيه بود انگيخته گو بد است امرى كه بر ايمانتان * ميكنيد ار هست مؤمن جانتان هست تكرار بيان از عجل طور * از براى حجتى وين نيست دور [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 94 تا 95 ] قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ ( 94 ) وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ ( 95 ) بگو اگر باشد براى شما سراى آخرت نزد خدا خالص از جز مردمان پس آرزو كنيد مرگ را اگر هستيد راستگويان ( 94 ) و هرگز آرزو نميكنند آن را ابدا به آنچه پيش داشته دستهايشان و خدا دانا است بستمكاران ( 95 ) گو بر ايشان بر شما بىمعذرت * گر بود خالص سراى آخرت دون مردم يعنى از دون امم * جز يهود و جز نصارى بيش و كم زانكه ميگفتند ما صاحب ره‌ايم * محرم حق‌ايم و ابناء الله‌ايم راه دين و لطف حق مخصوص ماست * غير ما مردود از آن حصن و سراست راست گر گوييد و داريد اين يقين * موت را خواهيد از حق بهر دين زانكه دنيا جاى اندوه و غم است * هر دمى در وى هزاران ماتم است آنكه دارد خانمان و عيش خوش * از چه در گلخن خورد دوغ ترش چون ندارد در سراى خويش رو ؟ * چون نسازد عيش خوش را آرزو ؟ باشد اين ويرانه‌اش بيفايده * گو بمير و رو نشين بر مائده گر دهندت ره بقصر پادشاه * چون بكهدانى و قوت تو است كاه ؟ كن تمنا عالمى را كاندران * هست وسعتها و نعمتها عيان كى كنند آن را تمنا تا ابد * دستهاشان زانكه پيش آورده بد يعنى افعالى فرستاده ز پيش * كه ندارند آرزوى موت خويش حق بود دانا بغداران همه * بر خسيسان و ستمكاران همه چون شنيدى متن و تفسير اى عزيز * گوش كن تأويل اگر دارى تميز كن تأمل اندكى در اين جواب * اين چرا فرمود با اهل كتاب وانگهى كان احمد پاكيزه صوت * خود نموده منع ز استدعاى موت پس يقين موتى كه بايد آرزو * داشت آن را شد ارادى ز امر او چار موتست آنكه از حكم ملوك * گشته تعيين بهر ارباب سلوك موت ابيض باشد اول در ثبوت * اكتفاء كردن به قوت لا يموت سعى كردن سخت در رزق حلال * وانگهى كم خوردن اندر كل حال تا باندك نيستى قانع ز خور * طى نگردد راه روز خود مبر گر كه خوردى نى تو رهرو كاهلى * ره گرسنه طى كن ار صاحبدلى اشكم خالى و پر دور از درنگ * اين رود ره با پران با اسب لنگ كن بموت ابيض ار مردى رجوع * موت ابيض نزد مردان چيست ، جوع موت اخضر چيست آن عريانيست * از لباس كبر و هم سلطانيست جامهء نو را بطفلان واگذار * راه تجريدان بعريانى سپار شو مجرد يعنى از سوداى خلق * جامه گو اطلس بود يا كهنه دلق وان مجرد كاندرين هنگامه نيست * بند عريانى و فكر جامه نيست جامه را گويد حقت كوتاه كن * تن مجرد يعنى از دلخواه كن جامه بر كن رخت عريانى بپوش * آرزوها را بهل بر جا بكوش موت سيّم احمر است اى ذو فنون * وان بود مردن ز ميل نفس دون خون نفس ار ريختى روحانىاى * رسته‌اى از قيد هستى فانىاى نفس سركش را بكش آسوده شو * پاك از وسواس آن آلوده شو هر دم او را هست وسواسى دگر * بايد از وى داشتن پاسى دگر بند وسواسش چو برّى رسته‌اى * از خلاف او به حق پيوسته‌اى