محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
37
تفسير قرآن صفى على شاه
حاضرند اينك سراسر دادخواه * سوى من آورده از جورت پناه حق آنها را ادا كن لا كلام * من گذشتم از حقوق خود تمام هست امروز آن زمان داورى * از تو يا زانها نمايم ياورى گر كه ميدادند پندت اهل هوش * ميگرفتى از كلام حق دو گوش چو نشد امروز آن خروش و جوش تو * و آن ز قول حق گرفته گوش تو از كه خواهى يارى امروز اى غبين * چون نيارى در نظر آن ظلم و كين داد خواهان دگر دارى بپيش * و آن تو را قلبست و عقل و روح خويش با تو ميباشند هر يك در تقاص * دادخواه و كينه ور بر وجه خاص و آن قواى عقلى و روحى تمام * خونيند و با تو اندر انتقام ياورت بودند و اكنون دشمنند * از تو گريان در حضور ذو المنند خود گواهم كه قتيل و دربدر * كردهاى بر نارواشان از مقر بودهاى پيوسته در آزارشان * تا چه جاى آنكه باشى يارشان چون يزيد و شمر و آن بد گوهران * كشتهاى ذرّيهء پيغمبران باز دارى مدعى جز قلب و هوش * و آن بود اعضاى تو چون چشم و گوش جمله را كردى بنا موقع تو صرف * با تو روز داورى دارند حرف چشم پوشيدى و بستى هر دو گوش * از حق و از قول حق بيجان و هوش و آن دگر اعضا كه يار خانهاند * با تو اكنون خونى و بيگانهاند جز زبانت كآنهم از ناچاريى * خواهد از من روز محنت ياريى هم نپندارى كه آن گوياى تست * با تو غير و يار با اعضاى تست در نهان گويد مرا غدار كرد * ظلم با من از ره گفتار كرد فحش ميگفت و سخن بر ياوه بس * برقرار خود نبودم يك نفس بودهاند اعضا ز دستت بر ستوه * گو تو خود گويم چه من با اين گروه من بروز دادخواهى قاضيم * مدعى را كن رضا من راضيم پيش از اين بر يارى و همراهيت * داده بودم زين همه آگاهيت بس رسول آمد پى غمخواريت * تا كنند آگه ز روز خواريت اينست آن روزى كه گفتند انبيا * تو نكردى گوش حرفى از نيا همچو كنعان سر كشيدى ز امر نوح * خود تويى كنعان و نوحت پير روح منت نوحت كشيدن سخت بود * منت كوهت بسهل از بخت بود بخت خوش در كشتى نوحت برد * بخت بد بر كوه بيروحت برد بخت نيكو پيرو پيغمبر است * بخت بد دنبال نفس ابتر است با كتاب آمد رسول ذو الجلال * تا هدايت را شناسى از ضلال [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 87 تا 89 ] وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ ( 87 ) وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلاً ما يُؤْمِنُونَ ( 88 ) وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرِينَ ( 89 ) و هر آينه بتحقيق داديم موسى را كتاب و بر اثر هم فرستاديم بعد از او رسول و داديم عيسى پسر مريم را معجزهها و قوت داديم او را بروح پاكيزه آيا پس هر گاه آمد شما را فرستاده به آنچه نميخواست نفسهاى شما سركشى كرديد پس پارهاى را تكذيب كرديد و پارهاى را كشتيد ( 87 ) و گفتيد دلهاى ما غلافدار است بلكه لعنت كرد ايشان را خدا بكفرشان پس كمى ميگروند ( 88 ) و چون آمد ايشان را كتابى از نزد خدا تصديق كننده مر آنچه با ايشان است و بودند از پيش كه طلب فتح ميكردند بر آنان كه كافر شدند پس چون آمد ايشان را آنچه شناختند كافر شدند به آن پس لعنت خدا بر كافران ( 89 ) هم بتحقيق اينكه موسى را كتاب * ما عطا كرديم از راه خطاب وز قفاى او رسولان پى ز پى * هم فرستاديم با آيات وى همچنين داديم افزون بيّنات * باز بر عيسى بن مريم در حيات هم مؤيّد شد بروح آن روح پاك * يعنى آن روح القدس بىاشتراك هر كه آيا بر شما آمد رسول * بود آن بر نفسهاتان ناقبول ؟ سركشى كرديد و هم تكذيبشان * بود تكذيب از پى آسيبشان هم دگر كشتيد بعضى را ز جهل * قتل آنها بر شما بنمود سهل فرقهاى گفتند از راه خلاف * قلب ما دارد بسختيها غلاف يعنى اقوال شما را سر بسر * مستمع گشتيم و نامد بر اثر غلف نبود اينكه گفتند از خطا * بلكه لعنت كرده ايشان را خدا حق بباطل پوشد الا مشركى * از شما مىبگرود پس اندكى چون كتابى آمد از يزدان فرود * سوى ايشان يعنى آن قوم يهود شد مصدق آنكه با ايشان بود * خويش آن باشد كه با خويشان بود نام احمد پيش از آن كاندر شهود * رخ نمايد بود حرز هر يهود ديده بودند از كتاب اخلاق او * وز زمان بعثت و اشراق او از فتوحش وز فوايد وز فنون * روز و شب بودند در يستفتحون مينمودند از ظهور او طلب * فتح را بر طاغيانشان روز و شب تا مگر ظاهر شود آن نورمان * حق كند زو بر عدو منصورمان بابها بگشايد از ديدار او * فتح را باشد سبب رخسار او بود حرز اندر حروب از هولشان * نام پاك احمد ذو الطولشان هم بر ايشان كارى ار مشكل شدى * حلّ ز نام احمد عادل شدى چون عيان شد رايت اللَّه نور * چشم خفّاشان ز رويش ماند كور آن تقاضا و طلب از ياد رفت * خرمن اقرارشان بر باد رفت شد بدل تصديقها بر اشتلم * اين عيان گشت از فلما جاءهم از شناسايى خود كافر شدند * لعنة اللَّه را بجان در خور شدند تا نپندارى كه هر آلوده پاك * گردد از آبى كه آيد از سماك آب شويد جامهء ناشسته را * نى خباثتهاى از دل رسته را