محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

36

تفسير قرآن صفى على شاه

[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 84 تا 86 ] وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ( 84 ) ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْراجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ( 85 ) أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ ( 86 ) و هنگامى كه گرفتيم پيمان از شما كه مريزيد خونهاتان را و بيرون مكنيد خودهاتان را از خانه‌هاتان پس اقرار كرديد و شما گواهى ميدهيد ( 84 ) پس شما آنهاييد كه ميكشيد خودهاتان را و بيرون ميكنيد گروهى را از شما از خانه‌هاشان هم پشت ميشويد برايشان بر گناه و بيداد و اگر آورند شما را اسيرى فديه ميدهيد ايشان را و آن حرامست بر شما اخراجشان آيا پس ميگرويد بپاره‌اى كتاب و كافر ميشويد بپاره‌اى ، پس نيست پاداش آنكه مىكند اين را از شما مگر خوارى در زندگانى دنيا و روز قيامت برگردانيده شوند بسوى سخت‌تر شكنجه و نيست خدا بى خبر از آنچه ميكنيد ( 85 ) آنها آنانند كه ميخريدند زندگانى دنيا را بآخرت پس تخفيف داده نميشود از ايشان عذاب و نه ايشان يارى كرده ميشوند ( 86 ) هم گرفتيم از شما عهد ولاء * كه بپرهيزيد از سفك دماء خون يكديگر مريزيد از فساد * چون ز دين واحديد اندر و داد هوشمند اعضاى خود را چون برد ؟ * خون خود را از عنادى چون خورد ؟ هيچ دانى چيست اين خون ريزشت * با هواى نفس دون آميزشت ترك جان از بهر تن گويد كسى * كه به قيمت كمتر است از هر خسى خويش را خارج نسازيد از ديار * كه شما را آن بسى عيب است و عار بر حذر باشيد ز آن افعال بد * كه سزاى آن خروجست از بلد از ديار روح بر صحراى تن * روى ناريد از فساد و از فتن ثم اقررتم و انتم تشهدون * ثم انتم هؤلاء تقتلون خود گواهيد آنچه كرديد اعتراف * مىكشيد آن ديگران را بىخلاف فرقه‌اى را همچو آن بيگانه‌ها * ميكنيد اخراجشان از خانه‌ها پشت يكديگر شديد اندر گناه * از ره عدوان و حق باشد گواه و آن اسيرانرا كه آرند از مقام * فديه بدهيد اين شما را شد حرام شد حرام اخراجشان در كل حال * ميكنيد اينسان حرامى را حلال بگرويد آيا ببعضى از كتاب * كافر بعضى شويد از ناصواب پس جزا چبود شما را زين فعال * در حيات دنيوى غير از و بال هم شويد اندر قيامت سخت ردّ * بر عذابى كآن بسى باشد اشدّ حق نباشد غافل از كردارتان * بدهد از آتش جزاى كارتان نزد آن كش ديد جان تاريك نيست * فعل بد در هيچ دينى نيك نيست نيك و بد عقلى است يعنى در ازل * بود ثابت نزد عقل بىخلل تا نپندارى كه اين مسكين عقول * ميتواند كرد درك آن اصول عقلى آن داند كه در معنى سر است * عقل كسبى در مثل گوش خر است گوش هر خر بشنود آواز را * ليك كى تمييز بدهد راز را چون صدايى بشنود از پشت سر * بر در اصطبل اندازد نظر تجربت كرده است او در مطلبش * كه علف آورده يا جو صاحبش عقلى آن كز حسن و قبح آگه بود * در نظر با عقل كلّ همره بود عقل او بگذشته از فوق فلك * گشته يك در عقل و دانش با ملك گر نباشد پيرو اندر جزء و كل * عقل او با عقل اخيار و رسل نيست آگه جز بكسب از زشت و نيك * با بهايم هست در دانش شريك پس كشد گر يك بهيمه با لگد * ديگرى را يا كند خارج ز حد همچنين كه ديده گردد ممكن است * كى كند فرض اينكه نامستحسن است رايضى پس بايد از معبودشان * سازد اندر حد خود محدودشان آن كند تصديق جمله از كتاب * كه نگردد هيچ عقلش از صواب يعنى اندر عقل و دانش كاملست * بر كتاب از راه فطرت عامل است گر مسلمانست ور گبر و يهود * فعل نيكش نزد حق دارد نمود و آن گروهى كه خرند از عاريت * ملك دنيا بر حيات آخرت نيست تخفيفى بر ايشان در عذاب * زآنكه شد ملكات نفس آن اكتساب ظلم و عدوان كرده كسب اندر عمل * رفته عقل و مانده نفس اندر محل ناصرى از عقلشان بر جا نماند * عقل يار آن نشد كو را نخواند عقل را كن يار خود گر آدمى * هر چه كم يا بى تو زو يارى كمى عقل را مفروش يك جو بر دو كون * كت بود او در دو عالم يار و عون عقل و روح و قلب كآن يار تواند * روز تنهايى مددكار تواند جمله بفروشى بنفس پر هوس * پس كه باشد در غمت فرياد رس ؟ هر كسى اندر عمل يار خود است * روز وانفسا گرفتار خود است باش با آن كو نگه دارد سرت * باشد اندر روز محنت ناصرت اندر آن روزى كه بينى بيمدد * مانده‌اى از همرهان معتمد نالى اندر حق كه اى فريادرس * جز تو نبود ناصرى از پيش و پس گويد او من يار هر نيك و بدم * نى بتنها يار تو نابخردم از تو خلقى پيش من ناليده‌اند * كز تو بس عدوان و خوارى ديده‌اند داد مظلومان دهم يا داد تو ؟ * كه بظلم است و ستم بنياد تو گو چه خواهى يارى از من در عقاب * چون دهم بر دادخواهانت جواب گو درين درگه تو تنها بنده‌اى ؟ * هست يا هر گوشه‌اى خواننده‌اى ؟ هر كسى خواند مرا كاى مستعان * داد مظلومان بگير از ظالمان آن اسيرانى كه راندى از ديار * فديه دادى كشتى اينسان خوار و زار