محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
33
تفسير قرآن صفى على شاه
ليك آن غش نز تب و سرسام بود * بل ز تاب زلف مشكين فام بود بود معلومم كه عاشق بر كسى است * ميرود يا ميبرندش چاره نيست قاصدى دوش آمد از دلدار او * بست يك جا از پيامى بار او گفت با من كاى حريف همدمم * خواهم از تو عذر شبهاى غمم بودى اندر هر غمى يارم همى * تا سحر هر شب پرستارم همى وقت آن آمد كه رنجت كم كنم * فارغت از درد سر وز غم كنم آنكه ميدانى فرستاده پيم * ميروم تا او نوازد چون نيم ماند آرى كى دگر عاشق بجا * كآيد از يارش پيامى كه بيا گفتمش رو حق نگهدار تو باد * آن كه سويش ميروى يار تو باد در وداع آن حريف پرده سوز * گريه كردم از شبانگه تا بروز همچنين نالان و گريانم همى * از غمش سر در گريبانم همى با تو گويم شمهاى ز اوصاف او * وز ضمير پاك و فكر صاف او بود در هر محنتى او يار من * ياور من ، محرم اسرار من بود با من نرم گوى و شرمناك * بردبار و خاضع و خرسند و پاك دوستى گر ناگه آمد از درم * بود در مهمان نوازى ياورم تا چه جاى آنكه آيد قاصدى * پيش من از دلبرى يا شاهدى زودتر از من باستقبال او * ميدويد او تا بپرسد حال او ميگرفتش همچو جان اندر كنار * مىزدود از موى و روى او غبار گرد او ميگشت چون پروانهاى * يا چو مستى دور مه در خانهاى هر گه آيد ياد من اطوار او * ميشوم ديوانه از رفتار او در يكى روزى بمهمانخانهاى * كرده بد دعوت مرا فرزانهاى صحبتى بد ناگه اندر انجمن * نيست دل ديدم بجاى خويشتن مدتى بگذشت و من حيران و مات * ز انجمن بىانتقال و التفات گو چه شد ناگه كجا رفت از برم * آمده در خانه بيشك دلبرم رفته دل بهر پذيرايى برش * تا مباد افسرده گردد خاطرش ناگه آمد دل در آن محفل بجاى * گفتمش رفتى بدين ديرى كجاى ؟ گفت يار آمد نبود اندر سراى * محرمى كآرد پذيرايى بجاى رفتم از بهر پذيرايى او * تا نگيرد قلب سودايى او رفتم و خاطر چو گل بشكفتمش * چون در آمد ره ز مژگان رفتمش از تو گفتم با وى اسرارى كه بود * از دلش برداشتم بارى كه بود هر چه پرسيد از تو كردم آگهش * رفت و رفتم تا به منزل همرهش اين چنين بد حال او با من همى * تا تو دانى حال من گر محرمى چون ننالم در غم هجران او * چون نباشم روز و شب نالان او يك گله هرگز نكرد از روزگار * چون سخن رفتى ز مويى بد نثار رفت آخر هم بدان خويى كه داشت * سوى آن محبوب مهرويى كه داشت رفت و ماندم من در اين ويران غريب * بيدل و بيخانمان دور از حبيب مى ندانم جاى آن فرخنده نام * تا فرستم سوى او وقتى سلام يا روم خود پرسم از احوال او * ميزنم دايم بنيكى فال او هر كجا مويى بود ميبويمش * شايد از جايى نشانى جويمش شاد باش اى آنكه بودم از تو شاد * هر كجا هستى غمت هرگز مباد گيردت غم بينى ار غمگينىام * تا مباد اين گونه غمگين بينىام من ترا غمگين نخواهم شاد باش * از غم و اندوه من آزاد باش روزها خوردم بتنهايى غمت * بس تسلى دادم از هر ماتمت هر چه ميديدم فرو سر در پرت * ميگرفتم بر سر زانو سرت بودم اندر هر غمى غمخوار تو * شاد بودم خاطر از ديدار تو هم تو بودى همدم و همراز من * در غريبى ساز من دمساز من ميرسيد از نوبتى بر من غمى * مى نبودم جز تو در بر همدمى تا تو رفتى وز برم گشتى جدا * از غم و تنهائيم داند خدا ليك سازم با غم و اندوه خود * خود گدازم از غم انبوه خود چون تو شادى شاد باش اندر غمش * خرّمى كن در كمند پر خمش چون تو شادى شاديت خواهم همى * سازمت من با فراق و با غمى ميرسم من هم بوصلت عنقريب * گيرمت در بر در آن كوى حبيب با تو خواهم شكوهها كرد از فراق * و آنچه ديدم بيتو شبها ز اشتياق گويمت حالى كه بودم سر بسر * نيست شامى كز پىاش نايد سحر من كجا دانم سحر يا شام را * يا شناسم ز اضطراب آرام را ميكنم چون ياد تقريرت همى * ز آن كلام آيم بتفسيرت همى تا دمى يابد تسلا خاطرم * از كلام شكّرين دلبرم بس دراز است اين سخن كوتهبينان كنم * رو بتفسير كلام اللَّه كنم [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 75 ] أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ( 75 ) آيا پس طمع داريد كه بگرود براى شما و بتحقيق كه بودند گروهى از ايشان كه ميشنيدند سخن خدا را پس تغيير ميدادند آن را بعد از آنچه يافته بودند آن را و ايشان ميدانند ( 75 ) پس طمع داريد آيا كاين گروه * مر شما را بگروند از هر وجوه يعنى ايمانشان بود از اختيار * و از يقين و از عيان و اعتبار وانگه از ايشان فريقى بشنوند * قول حق پس منحرف از ره شوند ميكنند از ميل خود تحريف آن * بعد از آن كز عقل دانند آن بيان يعنى از بعد تعقل اندر او * سوى تحريفش كنند از ياوه رو وانگهى دانند خود تعريف آن * ميكنند از عمد پس تحريف آن گشت ز اسرائيليان هفتاد تن * منتخب تا بشنوند از حق سخن عالمان بودند آنها از يهود * چون شنيدند از عناد و از جحود بهر آن كردند تأويلات خام * غير تأويلى كه بود اندر كلام از پى تحريف تورات آمدند * با هواى خود ز ميقات آمدند بس حرام از ميلشان آمد حلال * هم حلال آمد حرام اندر مقال اندرين امّت هم از اجحاف خويش * پيروى كردند از اسلاف خويش از هواى بد دلان در اصل و فرع * رفت بس تحريف در احكام شرع گشت بدعتها عيان بعد از نصوص * در قضايا و فتاوى بالخصوص ز اختلاف اول اندر جزء و كلّ * مختلف شد اصل احكام رسل من نگويم اختلاف اصل چيست * خود بفهم اظهار آن تكليف نيست اختلاف اصل كز وى نقلها است * شد يقين كز اختلاف عقلهاست هست عقلى در معانى بس قوى * عقل ديگر اندك و نامستوى عقلها را چون جداول در ظهور * منشعب دان ز اصل عقل و بحر نور عقل سالم ميشناسد بيدغل * عقلها را از صفات و از عمل