محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

29

تفسير قرآن صفى على شاه

فضل حق جز عقل كامل سير نيست * جز ز وى ره بر نزول خير نيست بد سه ماهى در ميان آبگير * دام افكندند صيادان به زير آنكه اعقل بد ره دريا گرفت * نيم عاقل اندر آن سكنا گرفت داشت انسى سخت با آن آبگير * ليك فضل عقل بودش در ضمير ميل سوى آبگيرش خام كرد * عقل زد هى واقفش از دام كرد خويشتن را مرده كرد و بازرست * سوى بحر افكند صيادش ز شست و آنكه هيچ از عقل فرهنگى نداشت * پخته شد در آتش و ننگى نداشت لا جرم عقل است آن فضلى كه گفت * گر نباشد عقل با خواريست جفت باز بشنو الّذين اعتدوا * چون ز يوم السّبت گرداندند رو روز شنبه بر يهود آن بيفتور 1 * روز تقوى بود و تعطيل از امور بر عبادت تا كند از جان قيام * از پى جبران غفلتها تمام از پى اصلاح عمر رفته بود * روز جبران از عثور 2 هفته بود اين عبادت بهر آن گرديد وضع * اندر اوقات معين تا بنزع زنگ غفلت تا شود از قلب دور * كآمد او را از مشاغل در ظهور آن توجه وان صلوة معتدل * ميزدايد زنگ غفلتها ز دل شنبه شد ز آن روز طاعت بر يهود * تا كنند آن روز اصلاح وجود حيلت آوردند حيلت ساز چند * بهر صيد آن روز و كردند اين پسند لا جرم اوصاف روحانى تمام * سلب شد زان فرقه از نصّ كلام تيرگى بر تيرگى افزوده شد * صورت اوصاف بد بنموده شد مسخشان كرد آنكه صورت بند بود * صورت بوزينه آمد در نمود شد مبدل ذاتشان از فعل دون * همچو نيلى كآن بقبطى گشت خون بس شكال آرد درين جا فلسفى * ليك بگذشت از بيان آن « صفى » مسخ نوعى از تناسخ آمده است * و آن تناسخ بر دو قسم آمد بدست هست يك قسم از دو قسمش نقل روح * پيش صوفى باطلست آن بالوضوح قسم ديگر از حقيقت دان ظهور * در مقامى كوست لايق بىقصور آن حقيقت در مجالى لايقه * جلوه‌گر گردد بدون عايقه هست اين حق گر تو باشى فيلسوف * باشدت بر فهم اين معنى وقوف هر صفاتى را كنى تكميل آن * خود تو باشى صورت تمثيل آن خصلت نيكو بود نيكو فرى * ور بود بد هم تو آن را مظهرى پيشهء بوزينه گيرى در فعال * صورت بوزينه دارى در مثال عارفى كش دل بود آيينه‌اى * بيندت بر صورت بوزينه‌اى شايد ار پيغمبرى ذيقدرتى * از تو در خارج نمايد صورتى وصفت آيد در عيان آن و اين * تا تو گردى عبرتا للناظرين گر بود آب زلالى منبعش * معدن كبريت يا خود مرجعش نايد از وى در مقامى كار آب * بلكه باشد مستعد نار و تاب گشته بر كبريت آثارش بدل * مسخ پس باشد بجا اندر محل رفته وصف آدمى از وى دديست * از حدود آدميت معتديست تا فعالش چيست نزديك خرد * سوى او گردد فعالش مسترد اينكه بوزينه شدند آن قوم پست * ز آن بود كه بر بشر او اشبه است هر چه آدم مىكند او در فعال * مىكند تقليد از آن رو شد مثال از زمان نقد خود وز خلق پيش * گفت ميكن عبرت اندر حال خويش آنچه ما بين دو دست و پشت ماست * از گذشته و حال ما در مشت ماست از پى پيشينيان در روزگار * گشته‌ايم از بهر عبرت آشكار تا ز حال ما مضى گيريم پند * وز زمان نقد خود بيچون و چند چشم عبرت بين اگر در صورتست * هر يك از ذرات عالم عبرتست شرح آن از حد تقريرات بيش * گر ترا چشمى است عبرت كن ز خويش [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 67 تا 73 ] وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ ( 67 ) قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ ( 68 ) قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ ( 69 ) قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ ( 70 ) قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ ( 71 ) وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ فِيها وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ ( 72 ) فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ( 73 ) و چون گفت موسى مرقومش را بدرستى كه خدا ميفرمايد شما را اينكه بكشيد گاوى را گفتند آيا ميگيرى ما را باستهزاء گفت پناه ميبرم به خدا اينكه بوده باشيم از نادانان ( 67 ) ، گفتند بخوان از براى ما پروردگارت را تا بيان كند براى ما چيست اين گفت او ميگويد كه آن گاويست نه پير از پا افتاده و نه جوان كار در نيامده ، متوسط اين ، پس بكنيد آنچه مأمور ميشويد ( 68 ) ، گفتند بخوان براى ما پروردگارت را تا بيان كند براى ما رنگ آن را گفت كه او ميگويد آن گاويست زرد خالص كه رنگش شاد ميسازد نگرندگانرا ( 69 ) ، گفتند بخوان براى ما پروردگارت را تا ظاهر كند از براى ما چيست اين بدرستى كه آن گاو شبيه است بر ما و بدرستى كه اگر بخواهد خداى هر آينه هدايت يافتگانيم ( 70 ) گفت كه او ميگويد كه آن گاويست كه نه رام باشد كه شيار كند زمين را و نه آب دهد كشت را بىعيبى كه نباشد رنگ ديگر در آن ، گفتند اكنون آوردى براستى ، پس كشتند آن را و نبود نزديك كه بكنند ( 71 ) و چون كشتند نفسى را پس مرافعه كرديد در آن و خدا بيرون آورنده است آنچه را كه شما گمان ميكرديد ( 72 ) ، پس گفتيم كه بزنيد آن را بپاره آن گاو همچنين زنده