محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

28

تفسير قرآن صفى على شاه

باز برگشتند از حق با غضب * كفر را كفران نعمت شد سبب كافر آيات بودند از الست * زان بقتل انبيا بردند دست بود قتل انبيا بر غير حق * يعنى از پندار باطل زان فرق فسق و عصيان سهل از آن پنداشتند * كه ز حدّ خود تجاوز داشتند يك نشان گويم ترا ز ارباب جور * كن در اين معنى بجد و جهد غور خويش خواهى ، خودپسندى ، خودسرى * هست اصل فسق و كذب و كافرى يك نشان ديگرش نزد عقول * قول بىفعل است و بحث بىاصول يك نشان ديگر آمد سوء ظن * بر خلايق جملگى از مرد و زن از منافق هم نمايم يك نشان * تا نمانى از نفاقش در گمان دارد از هر كس طمع در جاه و مال * ليك خود باشد بخيل از اين دو حال اينقدر بهر نشان مورد است * ور نه اوصاف منافق بيحد است جاى خود گويم ز هر يك رازها * تا شناسى زاغها از بازها [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 62 ] إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ( 62 ) بدرستى كه آنان كه ايمان آوردند و آنان كه يهود شدند و ترسايان و ستاره‌پرستان هر كه ايمان آورد به خدا و روز بازپسين و كردار شايسته ، پس مر ايشان راست مزد ايشان نزد پروردگارشان و نيست ترسى بر ايشان و نه ايشان اندوهناك شوند ( 62 ) آن گروهى كاهل ايمانند و دين * از ره تقليد و ظاهر نز يقين يعنى آن ايمانشان بر ظاهر است * باطن ايمان از ايشان ساتر است آن يهود و آن نصارى هر كه هست * صائبين آن فرقهء كوكب‌پرست زين طوايف هر كسى بيمعذرت * آرد ايمان بر خدا و آخرت هم كند كردار نيكو اختيار * هست او را اجر نزد كردگار فارغست از خوف و حزن او در سكون * گفت لا خوف و لا هم يحزنون اينست ايمان حقيقى كاختصاص * دارد آن بر اهل توحيد و خواص صورت ايمان بود قول و قبول * معنى ايمان حصولست و وصول عامه زان قانع به حرف و صورتند * خاصگان راجع بجمع وحدتند نيست آنجا احتمال حزن و خوف * يا كه در حولش مجال حزن و خوف خوف باشد از عقوبت در فعال * حزن از نقصان اوصاف و كمال چون ز افعال و صفات او رسته شد * بر حق و ما دون حق پيوسته شد از دويى رست و فنا فى الذات گشت * شمس وحدت مطلق از ذرات گشت ذات صمدانيست پاك از نقص و خوف * كى بوصفش حزن گنجد يا كه خوف ؟ بيش ازين اندر خور افهام نيست * لقمهء خاصان سزاى عام نيست [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 63 تا 66 ] وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ( 63 ) ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ ( 64 ) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ ( 65 ) فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ ( 66 ) و چون گرفتيم پيمان شما را و بلند كرديم بالاى شما طور را فرا گيريد آنچه داديم شما را بتوانايى و ياد كنيد آنچه در آنست تا شايد شما بپرهيزيد ( 63 ) ، پس برگشتيد از بعد ازين پس اگر نبود فضل خدا بر شما و رحمت او هر آينه بوديد از زيانكاران ( 64 ) و هر آينه بتحقيق دانستيد آنان كه تعدى كردند از شما در شنبه پس گفتيم مر ايشان را كه بشويد بوزينه‌ها رانده شده ( 65 ) ، پس گردانيديم آن را عبرتى براى آنكه باشد ميان دو دستشان و آنچه باشد پس سرشان و پندى از براى پرهيزكاران ( 66 ) وين كه بگرفتيم ميثاق وجود * از شما هم عهد ايمان و سجود آن يكى بد سابق و اين لاحق است * شاد جانى كاندر اين دو صادقست فهم ميثاق ار ترا در نيت است * عهد سابق لازم كونيت است عهد سابق تو شدى موجود ازو * خود نبودى هيچ و گشتى بود ازو عهد لاحق سوى او برگشتن است * پاس عهدش را ز جان بگذشتن است طور را داديم رفعت در نمود * كآن شما را از مراتب فوق بود طور را شايد اگر دانى دماغ * جنبش اعضا است از وى بالبلاغ هم چنان كه عقل فوق عالم است * عالم از وى در نمايش هر دم است نور حق ظاهر شد اندر طور عقل * گشت روشن هر دو كون از نور عقل فوق جسم آدمى باشد دماغ * كوست جاى عقل گر جويى سراغ گفت ز آن رو بر شما فوق است طور * هم بود زو در بدن اين حس و زور از دماغ اين قوت و حس در تن است * قوهء او هم ز فضل ذو المن است پس شما از قوهء ما زنده‌ايد * ياد اين قوه كنيد ار بنده‌ايد تا شما را نور جان افزون شود * زين فزونى برتر از گردون شود هست پرهيز از نشان هوشمند * ميپسندد آنچه عقل آرد پسند عقل را نبود بجز نيك اختيار * لا جرم عاقل بود پرهيزكار از دو شىء آن را كه باشد نيكتر * مينمايد اختيار اندر سير ز آنچه باشد پست‌تر بگريزد او * گر چه باشد شكّر از كف ريزد او رفته رفته تا مقام عشق و حال * بار ديگر تا لقاى ذو الجلال گر بود عقلت بنيكى راهنمون * اين بود رمز لعلّ تتّقون عقل دارد آن تمكن در حصول * كه كند فهم معانى هم قبول بر عقولست آن خذوا اى اغلبو * سوى آتيناكم ار دارى تو رو بر كتاب عقل فرقانى گراى * زوست توراتت به ظاهر رهنماى باز برگشتند قومى ناتمام * سوى ادنى منزل از اعلى مقام از ره دار السلام روح باز * خيره برگشتند بر شهر مجاز گر نبود از فضل حق وز رحمتش * در زيان بوديد و دور از حضرتش