محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
24
تفسير قرآن صفى على شاه
هوشم آرد باز چون مست اوفتم * ميدهد جامى كه از دست اوفتم چون فتادم گويدم حرفى به گوش * كز صداى دلكشش آيم به هوش چون كه از مى مست و معدومم كند * هوشم آرد باز و معلومم كند بعد مستى نقش هشيارى زند * پردهاى ديگر بدلدارى زند تا كه گويد راه عشقم سخت نيست * بر تو گر سختست هيچت بخت نيست ور كه هم سخت است آسانش كنم * بهر عاشق نعمت و نانش كنم عشق آمد كوه را چون كاه كرد * عاشق از وى كاربر دلخواه كرد عشق چون بر دل زند اورنگ را * نرم سازد بهر عاشق سنگ را نه بناچارى كند رفتار او * نه شناسد پرنيان از خار او عشق آمد از پى ديوانه باز * كرد اين ويرانه را ويرانه باز مىكند بر من نگاهى تيز تيز * مىشود طومار عقلم ريز ريز نك جنون آمد بتا تدبير كن * اندك اندك زلف را زنجير كن جز بزنجير تو كو آن حوصله * كآورم طاقت ندرّم سلسله سلسلهء ما تاب گيسوى تو است * تازه جان از نفحهء كوى تو است بر كلام دلنشينت جان دهم * قدر جان چبود كه تا آسان دهم گفته بودى راه عشقم مشكل است * نيست مشكل پيش آن كاهل دلست من چه دانم كاين رهست اينمنزلم * يا كه اين آسان بود و ان مشكلم مورم اما كوشش مستانه را * تا كه جان دارم كشم اين دانه را هست يكسان صعب و آسان پيش مور * ميكشد تا هست او را جان و زور هست صد كوه ار به راه دلبرى * ميرود عاشق نه از پا كز سرى عقل گويد پا منه تن تيشه نيست * عشق گويد رو به سر انديشه نيست در ره ار صد برّ و بحر آتشست * رو كه آتش بهر جانبازان خوش است جان پروانه است خود آتش كشى * كى بود در يادش آب و آتشى ؟ فكر آن بر شعله جان بسپردنست * كى بفكر خستگى يا مردن است ؟ من چه گويم جان چه و پروانه چيست ؟ * زندگى و مردن ديوانه چيست ؟ آنكه كرد از موى خود زنجيرىام * فارغست از شادى و دلگيرىام دل ز غم خون گشت و او زين بيغم است * گر چه با خونين دلان خود همدم است عاشق آزاد از غم و از شاديست * بيخيال از بندگى و آزادى است دوزخ اندر راه عاشق كوثر است * وانچه او مشكلتر است آسانتر است بگذر از اين ، نوبت تفسير شد * روز رفت و وقت ياران دير شد گفت اين باشد بزرگ اعنى كه شاق * جز بر آن دل كوست خاشع در وفاق آن كسانى كه بودشان در گمان * مر لقاى ربّ خود با چشم جان ميكنند او را ملاقات از يقين * هم به او سازند رجعت بيمعين و اندر آنجا نيست جز او يارشان * چون كه آيد نوبت ديدارشان با كمال بىنيازى بهر پند * ارمغانى خواهد از نادار چند ارمغان عاشق آنجا مردگيست * عجز و فقر و خوارى و دلبردگيست گيرد اندر كف دلى لبريز خون * كه بر او رحم آورد عالى و دون سينهاى از زخم هجران چاك چاك * ديدهاى خونينتر از دل پر ز خاك ارمغان ديگرى آرد بپيش * كان فناى عاشق آمد از خوديش از وجود خود به كلى لا شده * هستى او هستى مولا شده رفت پيش دلبرى دل دادهاى * گفت يارش تيرهاى يا سادهاى گفت آن را هم تو دانى من نيم * روى خود بين در من ار نيكويىام باشم ار آيينه بينى آن جمال * ور نبينى تيره جانم تيره حال گفت ديدم روى خود آيينهاى * پاك از هر نقش و روشن سينهاى تو منّى و من تو ليكن در تميز * تن حجاب وصل گشت آن هم بريز عاشق اندر دم فتاد و مرد و رست * من نماندم يعنى او ماند كه هست [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 47 تا 48 ] يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ ( 47 ) وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ ( 48 ) اى پسران يعقوب ياد كنيد نعمت مرا كه انعام كردم بر شما و بدرستى كه افزونى دادم من شما را بر جهانيان ( 47 ) و بترسيد روزى را كه جزا داده نشود نفسى بدل از نفسى چيزى را و قبول نشود از آن شفاعتى و گرفته نشود از آن عوضى و نه ايشان يارى كرده شوند ( 48 ) آل يعقوب آوريد از نعمتم * ياد ، يعنى شكر آن در حضرتم بر شما دادم ز نعمتها فزون * هم فزونى ز اهل عالم در شئون مى بترسيد از چنان روزى مگر * نيست نفسى كافى از نفس دگر فاقد شىءاى شد ار نفسى كفاف * ندهدش ، نفس دگر بىاختلاف نه شفيعى باشدش در داورى * تا كند زو در مقامى ياورى نه ازو گيرند در فعلى عوض * ميكشد درد آنكه خود دارد مرض حشر گردد هر كسى بر خوى خويش * نشنود از ديگرى كس بوى خويش ناصرى نبود يكى آن روزشان * كه بدند از محنتى دلسوزشان بهر اسرائيليان افضال حق * هست ياد از جلوهء افعال حق هست تكرار از پى الطاف و برّ * تا برند از وجه ظاهر پى بسرّ رو ز افعال آورند اندر صفات * وز صفات آرند رو بر وجه ذات شرح اين بگذشته گر دارى به ياد * ياد نعمت گر كنى يا بى مراد ترسد او از روز وانفسا كه خود * داند اندر خود جزاى نيك و بد هست هر نفسى بجاى خويشتن * در عمل يابد جزاى خويشتن نيست هيچ اندازه كسرا كز حدش * بگذرد يا قاصدى از مقصدش تا چه جاى آنكه گيرد دست غير * نفسى اندر سلب شرّ و جلب خير عارفى كو چشم جانش روشن است * خوشها در پيش رويش خرمنست بيند احوال خلايق سر بسر * هر يكى اندر مقامى مستقر در عيادت گفت با زيد آن رسول * چون نمودى صبح شادى يا ملول ؟ گفت شادم زانكه باشد منكشف * حال خلقم بر سياق مختلف گر كه خواهى وا نمايم بالتمام * حال هر يك كان كدامست اينكدام گفت : گفتى راست ليك اين راست را * دار پنهان چون ندانى خواست را سير افعالست اين ، بد دل مباش * وز اراده و امر او غافل مباش هست باقى تا و صولت راهها * اخترى ديدى نديدى ماهها اندكى بود اينكه مشهود تو شد * باعث اين آتش و دود تو شد هست ميزان راستگو در وزن شىء * ليك كى داند حقيقت و اصل وى بد حقايق ثابت اندر عين علم * باش تا معلوم گردد دار حلم خلق هر يك صورت فعل حقاند * در ظهور خود ز اسمى مشتقاند اسمها شد مختلف تا در سرشت * مختلف باشد عقول خوب و زشت اسمها هم اختلاف كثرتش * مرتفع گردد ز وصف وحدتش نيست در وحدت تخالف يا تضاد * اسمها دارد در آنجا اتحاد از كجا رفتم كجا بىبند و قيد * رخش من شد گرمتر از رخش زيد