محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

168

تفسير قرآن صفى على شاه

خدا مؤمنانرا مزدى بزرگ ( 146 ) چه مىكند خدا به عذاب شما اگر شكر كرديد و گرويديد و باشد خدا شكر پذير دانا ( 147 ) بر شما فرمود نازل در كتاب * بشنويد آيات حق چون در خطاب هالكونى كه شود كافر بدان * بر وى استهزا كنند آن بد دلان حكم اندر مكه شد بر مؤمنين * كه نگردد كس بمشرك همنشين زانكه ميكردند استهزا بدين * هم بآيات و رسول و مؤمنين در مدينه مىكند تكرار باز * حق در اين آيت بر ارباب نياز پس بننشينيد با مستهزئ آن * تا نيارند آن قبايح بر زبان در حديثى خوض غير آن كنند * در هواى نفس خود جولان كنند چون كه با ايشان نشينيد از خوشى * همچو ايشانيد اندر سركشى چون سوى نفس از فضاى قلب و روح * رو كنيد از نفستان نبود فتوح دل بميل نفس گردد منقلب * در هواهاى طبيعت محتجب زانكه ميل نفس بر شرك و هواست * ميل دل بر پاس ميثاق و وفاست مر منافق را و كافر را خدا * جمع سازد در جهنم هر دو را مر دو رويانند آنها كانتظار * بر شما دارند نكبت را ز عار بر شما پس گر رسد فتحى ز حق * خويش دانند از غنايم مستحق از دغل گفتند آيا در غزا * با شما همره نبودستيم ما از غنايم پس بما بدهيد سهم * كه ممد بوديم در تدبير و فهم ور كه بهر كافران بودى نصيب * بر شما غالب شدند از ناشكيب هم بايشان از دغل گفتند ما * غالب آيا خود نبوديم از شما ميتوانستيم يعنى كارزار * با شما كردن ز قوت و اقتدار ليك ما از جنگ بكشيديم دست * تا نيايد بر شما وارد شكست مؤمنانرا از شما مانع شديم * در مدد يعنى از ايشان تن زديم سستشان كرديم از گفتارها * تا شما غالب شديد اندر غزا پس بما باب جدايى سد كنيد * در غنيمتها شريك خود كنيد پس نمايد حكم سلطان عزيز * بينتان اندر مقام رستخيز كافران را حق نگرداند يقين * غالب از راه حجج بر مؤمنين تا كنند الزام ايشان زان حجج * حجت ايشانراست بر هر ذى عوج بر موحد مشركى كى غالب است * زانكه حق از چشم جانش غايب است گر ز روى جسم و صورت غالبند * نزد حجت ز اهل ايمان هاربند خدعه با حق ميكنند اهل نفاق * حق جزاى خدعه بدهد در سياق چون كه برخيزند از بهر نماز * كاهلان باشند اندر اهتزاز مينمايند آن عمل بر مردمان * تا كه مؤمنشان شناسند از گمان گر نبيند هيچكس ز اصحابشان * جمله گردد ترك آن آدابشان ياد نارند از خدا الا قليل * خلقشان چون در عمل باشد دخيل ياد حق از بهر خلق اندك شود * اندكى كآن لايق مشرك بود ذكر حق يا از زبان گويند و فم * وان بود نسبت بذكر قلب كم نفى مطلق يا مراد از قلت است * نام حق گر مىبرند از علت است تا بماند مال و جانشان در امان * وين منافق راست نيكوتر نشان زان مذبذب گفت بين زالكند * نه معين ناجى و نه هالكند واله و مطرود بين اين و آن * نه بوند از مؤمنان نز كافران هر كرا حق واهلد در گمرهى * پس نيابى بهر او راه از بهى مى نگيريد اى گروه مؤمنان * دوست غير از مؤمنين فاش و نهان هر كه باشد دوست با اعداى دوست * ز او حذر كن كاولين خصم تو اوست يا كه ميخواهيد گرداند عتاب * حجتى بر خود خدا را در عذاب بر عذاب اعنى كه در يوم القيام * حجت حق بر شما گردد تمام ائتلاف كافران يعنى خطاست * موجب اتمام حجت بر جزاست مر منافق راست جاى اندر درك * پست‌تر جاى از جهنم بىرشك هم نيابى بهرشان يا راز ثقات * از درك تا بدهد ايشان را نجات دوزخ از بهر منافق جايز است * غير آن كس كه بتوبه فايز است بازگشت اعنى به حق زان خو كنند * از دو رويى روى دل آن سو كنند هم بدين حق نمايند اعتصام * بر صلاح آيد مفاسد تا تمام دين خود خالص نمايند از دغل * بر رضاى حق باخلاص عمل پس خود ايشانند اندر يوم دين * قدر رتبت در شمار مؤمنين زود باشد تا دهد اجرى عظيم * مؤمنانرا حق پس از اميد و بيم از چه فرمايد شما را حق عذاب * كو غنى است از گناه و از ثواب شكر او گوئيد گر بر نعمتى * يا كه تصديقش بوحدانيتى اجرتان را حق نمايد بر نعم * اوست دانا بر حقوق از بيش و كم [ سوره النساء ( 4 ) : آيات 148 تا 153 ] لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً ( 148 ) إِنْ تُبْدُوا خَيْراً أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا قَدِيراً ( 149 ) إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً ( 150 ) أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً ( 151 ) وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ أُولئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً ( 152 ) يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ فَقالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ فَعَفَوْنا عَنْ ذلِكَ وَ آتَيْنا مُوسى سُلْطاناً مُبِيناً ( 153 ) دوست نميدارد خدا صدا بلند كردن ببدى از گفتار مگر كسى كه ظلم كرده شده باشد خدا شنواى دانا ( 148 ) اگر آشكار كنيد خوبى را يا پنهان كنيدش يا درگذريد از بدى پس بدرستى كه خدا باشد در گذرنده توانا ( 149 ) بدرستى كه آنان كه كافر ميشوند به خدا و رسولان او و ميخواهند كه جدايى اندازند ميان خدا و رسولانش و ميگويند ميگرويم ببرخى و كافر ميشويم ببرخى و ميخواهند كه فرا گيرند ميان آن راهى را ( 150 ) آن گروه ايشانند كافران براستى و مهيا كرده‌ايم از براى كافران عذابى خواركننده ( 151 ) و آنان كه