محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

19

تفسير قرآن صفى على شاه

سجدهء آدم همانا بد محك * زان جدا شد جنس ابليس از ملك تا كه نفس ناطقه در دمدمه است * تابعش عقل است و سركش واهمه است تا خليفه باشد از حق در جهان * هست ناچار آن محك هم در ميان تابع امرش شود فرزانه‌اى * حاسد جاهش ز حق بيگانه‌اى يافتى چون اعتبار عقل و وهم * ما بقى را رو تعقل كن بفهم [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 35 تا 37 ] وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ ( 35 ) فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ ( 36 ) فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ( 37 ) و گفتيم اى آدم ساكن شو تو و جفتت بهشت را و بخوريد از آن تمام هر جا كه خواهيد و نزديكى مكنيد اين درخت را پس بوده باشيد از ستمكاران ( 35 ) ، پس فريفت ايشان را شيطان از آن درخت پس بيرونكرد ايشان را از آنچه بودند در آن و گفتيم ما فرو شويد پاره‌اى شما مر پاره‌اى را دشمن و مر شما راست در زمين قرارگاه و برخوردارى تا قيامت ( 36 ) ، پس پرسيد آدم از پروردگارش كلماتى را پس پذيرفت بر او بدرستى كه اوست توبه پذير مهربان ( 37 ) باز بشنو از سكون بو البشر * در جنان با زوجه‌اى او مستقر گفت او را اندر اين دار الامان * باش با حوّا بشادى جاودان همخوريد از نعمت آن مستدام * هر چه خواهيد از فواكه وز طعام ليك پيرامون اين خرّم شجر * مينگرديد از تقاضاى دگر ور بميل آييد سوى اين درخت * از جنان ناچار بايد بست رخت پس شما خواهيد بود از ظالمين * ز آسمان گرديد هابط بر زمين پس بلغزاند آن زمان شيطانشان * تا برون كرد از بهشت آسانشان ز آسمان روح و آن دار الخلود * آمدند اندر زمين تن فرود و اندر آن زين چار طبع ضدّ نما * دشمن بعضى است بعضى از شما نفس باشد زوجه‌اى كش خواست نام * رغبتش بر جسم ظلمانى تمام حوّه باشد در لغت رنگى كه آن * غالبستش تيرگى اندر عيان هست آدم قلب و با جسمش تمام * نيست در نسبت تلازم بىكلام ادمه باشد گندم ار دارى به ياد * كاندك او را هست رنگى از سواد نسبت قلبست يعنى بالتبع * سوى جسم از نفس پر جور و جزع گر به كلى بىتعلق بود قلب * وضع كونيّت هم از تن بود سلب قلب و نفسند آدم و حوا بنام * كآسمان روحشان بودى مقام در بهشت قدس ميخوردند هم * قوت از خوان معانى و حكم وسعتى بود اندر آن رزق و گلو * كانچه ميخوردند افزودى بر او حيث شئتم هست يعنى متسع * در جنان آن رزق و غير منقطع وان درخت آمد طبيعت بيگمان * قرب او شد باعث بعد از جنان نسبت ظلم اندر اينجا موقع است * ظلم وضع شيء به غير موضع است در لغت گر ذوق علمت غالب است * ظلم نقص حق و حظّ واجب است وهمشان پس لغزش از تسويل داد * جسم را زينت به صد تفصيل داد بر شبيه مار و طاوس آن حرون * خواند افسون از درون و از برون شهوت آن طاوس و مار آمد غضب * آدم افتد زين دو اندر صد تعب طاوس از بيرون جنت جلوه‌گر * شد بر ايشان با هزاران زيب و فر رفت حوا پيش و آدم از پىاش * كه نبد ممكن جدايى از وىاش مار بر ديوار بد و ابليس رد * خواست در اغواى آدم زو مدد از دهان او بر ايشان راه يافت * تا مراد خويش بر دلخواه يافت طاوس از بيرون و حيّه از درون * بر شجر بردندشان با صد فسون بر خيال آوردشان كاين دايم است * خوردنش بر پاس نعمت لازم است هر دو زان خوردند و ظلمانى شدند * خارج از جنت به آسانى شدند اين غضب وين شهوت از روز الست * جسم را بودند بر سان دو دست پس شدند الزام كآيند از بهشت * در جهان جسم و اين بد سرنوشت چون كه هر فردى درين تنگين حصار * ز آدمى خواهد حظوظ بيشمار چون كه بيند حظّ خود در دست غير * قهر گيرد تا كند زو سلب خير لا جرم بر بعض ، بعضى دشمنند * زانكه يك پيراهن است و صد تنند هست در اين تنگناى تن محال * ائتلاف بىتنافر بىملال در جهان جسم استقرارتان * هست تا آيد بسر هنگام آن يعنى از صورت بمعنى رو كنيد * از تجرّد روى جان اين سو كنيد وان پس از موتست زين دار المحن * روح گردد فارغ از پيوند تن هست اين موت از طبيعت وز مزاج * نيست كس را هيچ از اين مردن علاج موت ديگر شد ارادى بىسخن * هست آن هم انقطاع جان ز تن هر دم او را تا بود دل بردنى * عاشقان را هست اينسان مردنى موت خاصان غير موت عامه است * داند آن موت ار كسى علّامه است جذبه دان بدون عشق و حالى كى شود ؟ * بىتماشاى جمالى كى شود ؟ ميرود هر دم دلم از بوى او * ميروم تا ميكشد گيسوى او گو بكش تا ميكشى بند مرا * كن ز عالم قطع پيوند مرا هين بكش تا ميكشى زنجير من * تا نباشد جز غمت دلگير من دل ز دلبر شاكى و او از دل است * ليك شكوهء دل از او بيحاصل است شكوهء او زينكه دل گر بند ماست * چون صبور از دورى پيوند ماست شكوهء دل زاينكه بسته است او پرم * گر گشايد هم ببندد ديگرم ور در آرد از قفس گاهى مرا * مىكند پر تا بود آهى مرا او نخواهد من چه خواهم رستگى * با هزاران بستگى و خستگى