محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

149

تفسير قرآن صفى على شاه

و موافقت ( 62 ) بهمرسانيدن آنها آنانند كه ميداند خدا به آنچه در دلهاى ايشانست پس رو بگردان از ايشان و پند ده ايشان را و بگوى از براى ايشان در نفسهاشان گفتارى اثركننده ( 63 ) و نفرستاديم ما هيچ رسولى را مگر تا اطاعت كرده شود بفرمان خدا و اگر آنكه ايشان هنگامى كه ستم كردند بر خودهاشان آمدندى ترا پس آمرزش خواستندى از خدا و آمرزش خواستى بر ايشان رسول هر آينه يافتندى خدا را توبه‌پذير مهربان ( 64 ) پس نه به حق پروردگار تو كه ايمان نخواهند داشت تا آنكه حكم كنند ترا در آنچه خلاف شود ميانشان پس نبايد در خودهاشان ناخشنودى از آنچه حكم كردى و گردن نهند گردن نهادى ( 65 ) در تحقيق اولو الامر مؤمنان باشيد تابع در قبول * از خدا و از اولو الامر و رسول واجب آمد طاعت حق بر عباد * هم رسول اكرم با اجتهاد صاحبان امر را بعد از رسول * واجب آمد طاعت از عشق و اصول آنكه اندر عصمت و عقل و كمال * هست همدوش رسول ذو الجلال هيچ دورى نيست خالى زين كرام * تا قيامت خوان وليش يا امام هست افزون در اولو الامر اختلاف * ليك اين لوح از اضافاتست صاف خود اولو الامر است بس ظاهر كه كيست * نزد عاقل مشتبه يعنى كه نيست امر را اول بدان از مطلبش * تا شناسى از تناسب صاحبش هست امر از حق تصرف در وجود * از مقام غيب يا ملك شهود صاحب آن بر مراتب ذو اليد است * جانشين حيدر است و احمد است پادشاه عادل از حق در زمين * هست در اجراى احكامش معين صاحب دور است تا يوم القيام * هر زمان پنهان و پيدا و السلام پس به چيزى گر نمايند اختلاف * رد بسوى حق كنيد آن بيخلاف بالحق اعنى بر كتاب و محكمات * بر رسولش يا كه در حين حيات هم پس از وى بر كتاب و عترتش * وانچه ز ايشان وارد است از سنتش وان كتاب و سنت و اجماع و عقل * فرض آل و اهل بيت آمد بنقل حجت است اين چار بر رفع نزاع * در مقامى كه نمايند اجتماع گر شما باشيد مؤمن بر خدا * هم بروز آخرت در اقتدا اين شما را بهتر آمد در سند * از خيال نفس و تأويلات خود اى محمد « ص » از تعجب در نگر * سوى ايشان كه بزعم منغمر مؤمنند اعنى كه از پندار خود * هستشان ايمان به حق ز اقرار خود هم بر آنچه بر تو بفرستاده‌ايم * وانچه مر پيشينيان را داده‌ايم با وجود دعوى ايمان بود * خواهش ايشان را ز عقل پس ردّ كه حكومت سوى طاغوتى برند * وان بود كعب ابن اشرف در پسند كه بود با او يقين هم پيشه ديو * حاملش باشد بهر انديشه ديو وانگهى مأمور بر تكفير او * بو آن كآگه بد از تقصير او ديو خواهد تا برد ناگاهشان * سوى گمراهى دور از راهشان آن دو رويان را چو گويند اهل دين * از ره اشفاق با قول متين كه بياييد اين تحاكم را براست * سوى آن حكمى كه نازل از خداست يا بحكمى كه كند پيغمبرش * بر منافق ديو بينى رهبرش ميكنند اعراض زان حكم از عناد * كه كنى بر حق تو بىجور و فساد مينمايند از تو اعراض اى وفى * همچو اعراض عزازيل از صفى هست اعراض منافق از لجاح * وين مرض را نيست از راهى علاج پس چگونه است ار بر ايشان رخ نمود * رنج و اندوهى بپاداش صدود دستهاشان آنچه بفرستاده پيش * سوى طاغوت از تحاكم بهر خويش دستها يعنى كه فكرتهاى زشت * در حق پيغمبر نيكو سرشت پس تو را آيند با سوگندها * كآن نبود از سستى پيوندها بلكه بود از حسن و توفيق تمام * كه تو را داريم پاس احترام تا بلند از ما صدايى در نزاع * مينگردد در حضورت ز اجتماع قصد ما ميبود پاس شأن تو * نى كه سر پيچم از فرمان تو اين گروه اهل نفاقند و دروغ * نيست در سوگندشان يك جو فروغ داند آن كو واقف است از زشت و خوب * آنچه ايشانراست پنهان در قلوب پس كن اعراض از قبول عذرشان * تا كه ندهندت بنادانى نشان از تو شايد گر كه بدهى پندشان * از نفاق و كذب در سوگندشان گو بر ايشان هر چه گويند از خطا * در نفوس خويش با قولى رسا يعنى آن قولى كزو ترسند ناس * ز او رسد بر ديگران خوف و هراس اندر آن هم بيم باشد هم اميد * لازم حكمت بود وعد وعيد نى فرستاديم ما هرگز رسول * جز كه امرش را كنند از جان قبول خلق فرمانش باذن حق برند * بد دلان از ترك امرش كافرند ور كه ايشان يعنى ارباب نفاق * كه به خود كردند ظلم اندر سياق ميلشان در حكم بر طاغوت بود * از ندامت آمدند ار بر تو زود از خدا كردند آمرزش طلب * وان طلب ميكرد پيغمبر ز رب بهر ايشان خواستى يعنى رسول * مغفرت را حق ز وى كردى قبول يافتندى حقتعالى را عيان * سوى خود توبه‌پذير و مهربان پس برب تو قسم اى ذو نسق * كاين دو رويان ناورند ايمان به حق تا تو را سازند از هر ره حكم * بين خود در رفع غوغا بىستم در هر آن چيزى كه دارند اختلاف * وان شد ايشان را سبب بر اعتساف