محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
18
تفسير قرآن صفى على شاه
عين جمله ممكنات او بالحق است * وز همه در عين هستى مطلق است اين تعيّنهاى افعال و صفات * خود منافى نيستش با قدس ذات ذات پاكش كان بهستى باقيست * خود نه تقييدى و نه اطلاقى است كم نگردد يا فزون از ممكنات * نزد صوفى اين بود تنزيه ذات بر مجاهد مىشود در كشف روح * سرّ اين تنزيه ظاهر بالفتوح [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 31 تا 33 ] وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ ( 31 ) قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ( 32 ) قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ ( 33 ) و آموخت او مرا نامها همه آن را پس عرض آنها را بر رشتگان پس گفت خبر دهيد مرا بنامهاى اين مسميات اگر هستيد راستگويان ( 31 ) ، گفتند پاكى تو نيست ما را دانستنى مگر آنچه آموختى ما را بدرستى كه تويى داناى درست كردار ( 32 ) ، گفت اى آدم خبر ده ايشان را بنامهاى ايشان پس چون آگاه كرد ايشان را بنامهاى ايشان گفت آيا نگفتم مر شما را بدرستى كه من داناترم نهانى آسمانها و زمين را و ميدانم آنچه آشكار كنيد و آنچه شما پنهان كنيد ( 33 ) پس شد آدم علّم الاسماء بنام * سرّ اشيا منكشف بر وى تمام از خواص و نفع و ضر و خير و شر * از حقيقت وز معانى وز صور عرضه شد پس بر ملايك سربسر * كه دهيد از نامها اينسان خبر نامشان گوييد تا چون وز كجا است * اى ملايك گر شما گوييد راست اين بارشاد است و اعلام و مجاز * نى بنفى صدق ز ارباب نياز جملگى گفتند پاكى مر تراست * ما ندانيم آنچه ميدانى تو راست جز كه آموزى تو بر ما اى عليم * دانشى كه هم عليمى هم حكيم اين شهادت بود زان كاندر حضور * خويش را ديدند در عين قصور زان كمالى كاندر انسان حق نهاد * بر ملايك اطلاع از پيش داد وانگه ايشان از تخلف دم زدند * دم بنفى از رتبهء آدم زدند هست يعنى حق منزّه اى جواد * زينكه اندر فعل و باشد فساد بودشان آگاهى از اين كز حدود * نيستشان ديگر ترقى در وجود لا جرم گفتند لا علم لنا * غير آن كآموخت بر ما ربّ ما يعنى آنچه لازم ايجاد ما است * باعث بينايى و بنياد ما است زان بآدم گفت خلّاق بشر * سويشان از نامهاشان ده خبر گفت انبأهم نه علّمهم كه تا * علمشان گردد سبب بر اجتبا كازدياد علم و عرفان و ادب * هست در معنى ترقى را سبب شه ترا گر زر دهد قارون شوى * ور خبر از گنج ، كى افزون شوى ؟ ز آنچه خوددارى تو را آگاه كرد * بايد از اين نيز شكر شاه كرد كاين هم اكرامى از آن آزاده است * دادهاى باشد كز اول داده است هيچكس جز داد او چيزى نداشت * خود نبد چيزى و تمييزى نداشت خاك كبود تا شناسد خدمتش * گشت اينسان تا تو دانى قدرتش داد آدم پس خبر زان نامها * يعنى از آن رتبهها و اكرامها گفت آيا من نگفتم بى ز ريب * كز شما داناترم بر علم غيب اعلمم بر غيب ارض و آسمان * و آنچه داريد از عيان و از نهان كان بود عرفان و حب مستتر * وان وديعه بود در ذات بشر بر سبيل علم او را اختيار * كرد بهر اصطفى پروردگار ز اصطفايش بود آگه ذو الجلال * و ان ملايك را نبود اين احتمال زان ره آدم را به كرّمنا ستود * وين فضيلت ثابت اندر علم بود گفت من داناترم بر آن امور * از شما يعنى بر آن ظلم و قصور وان شرور و آن فضولى وان فساد * كآدمى را بود مخفى در نهاد اين ز ما تبدون عيانشد يك بيك * معنى ما تكتمون قدس ملك قدس و رجحان و شرافت مكتتم * در ملك بود و نشد افزون و كم ثابتند اندر كمال خود مدام * سالم از ضعف و ضلالت و السلام [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 34 ] وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ ( 34 ) و هنگامى كه گفتيم مر فرشتگان را كه سجده كنيد مر آدم را ، پس سجده كردند مگر ابليس كه ابا و طلب بزرگى كرد و بود از كافران ( 34 ) ياد كن وقتى كه گفتيم اى فريد * با ملايك سجدهء آدم كنيد سجده كردند آن تمام الإبليس * كه ابا كرد و تكبر آن خسيس قوّهء وهمى چو او در نقل بود * كى تواند همعنان با عقل بود نه بد از املاك ارضيه نساب * تا بود ز ادراك معنى در حجاب محتجب از آنكه فهمد سربسر * آن معانى را بادراك صور پس نبود ارضيه محض او ببهر * تا كند اذعان امر او بقهر نز سماويّه كه فهمد در فتوح * فضل آدم را ز نور عقل و روح از محبت تا مگر اذعان كند * سجدهء آدم ز دل وز جان كند چون نه اين باشد نه آن ميخوانش جن * سركش است از نفس و قلب مطمئن نه چنان جنى كه داند جاى خويش * پر ببالاتر زد از سكناى خويش بود عصفورى و بر شهباز راند * چون نبودش بالى از پرواز ماند مرغ وهم از سفل بر بالا پرد * فرّ عقلش نيست چون بى جا برد ار گمان ميكرد كو زرين پر است * ساعد شه را چو بازان در خور است بى خبر زانگونه عليينى است * از قواى ارضى سجينى است در ازل محجوب بود از نور روح * تا چه جاى نور وحدت وان فتوح پس تجاوز كرد ز امر كردگار * كفر او شد زين تعدى آشكار