محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
122
تفسير قرآن صفى على شاه
نفس دشمن روز ميدان قتال * مىگريزد سر به زير و خسته حال جز ولى حق بميدان نبرد * كس نماند چون نشيند دود و گرد عقل گويد نيست در اين كارزار * مرد و تيغى جز على و ذو الفقار مرحبا ذاكر كه جز حق هر چه بود * كشت و بيرون كرد از ارض شهود با پيمبر حيدر كرار ماند * حسن ماند و عشق ماند و يار ماند حسن با عشق است در معنى يكى * دانى از سرّ حقيقت اندكى در حقيقت غير يك حق هيچ نيست * جز وجود و بود مطلق هيچ نيست مست گشتم رفت راه از دست باز * نامه را در پيچ كآمد دلنواز جذبه پيكش آمد داد مجنون را خبر * پيكش اين كه دل شود زير و زبر ذرّهاى بر جا نماند امتياز * تا حقيقت باز دانى از مجاز هر دم از خود ميشوم بيگانهتر * و از هواى طرّهاش ديوانهتر تا چه جايى كو رسد مخمور و مست * خاصه كآيد زلف مشكينش بدست گويد آن حرفم كه دل داند به گوش * رفته يا مانده است بنگر عقل و هوش آنكه بود صحبت از بدر و احد * من ندانم گر تو دانى گو چه شد يعنى ار دانى صفى را گو كجاست * ذرّههاى هستيش معدوم ولاست گر تو او را ميشناسى اندكى * گو حديث از لعل خاموشش يكى من يكى گفتم ز خود مردم دو بار * باز گويد حرفى از من بر لب آر يعنى از دل بردنم نايد بسير * پيش لعلم دمبدم گويد بمير گو سخنها از لبم در مردگى * زنده گردى بعد از اين دلبردگى پيش لعلم مردنت در واردات * هست هر نوبت حيات اندر حيات من نميرم ذات من پاينده است * مردهاى من بر حياتم زنده است آنچه ميگفتى كنون گو از لبم * صبح شد لب بند ز اسرار شبم سرّ شب گو باش اندر پرده باز * كن حقيقت را نهان اندر مجاز گو حديث از احمد و اصحاب عزم * وز على و ذو الفقار و روز رزم آن نبود الا بشارت از خدا * تا بيارامد از آن قلب شما يعنى از كيد عدو ايمن شويد * فارغ از انديشهء دشمن شويد نيست يارى جز ز نزد كردگار * كوست غالب بر امور و راستكار تا از ايشان برد و سازد نگون * پارهاى را يعنى از كفار دون باژگون گردند پس بىبهرهگان * باژگون يعنى ز عقل و قلب و جان نيست چيزى بر تو ز ايشان در حساب * گر بر آنها توبه خواهد يا عذاب بر رسول اعنى كه جز تبليغ نيست * تا مطيع و عاصى از تبليغ كيست اين گره بر ترك فرمان جازمند * در حقوق خلق و خالق عالمند پس اگر در قتل و اسر آيند فاش * تو ز قتل و اسرشان غمگين مباش هست از حق آنچه در ارض و سماست * بخشد و گيرد بجرم آن را كه خواست اوست بر خلقش غفور و مهربان * رحمتش سابق ز ايجاد جهان ليك ترك جزء بر خير كلست * نفى خار از بهر تنظيم گلست گر كه دندان كرمش افتد كند نيست * ور نه اعضا را فراغ از درد نيست سالم ار خواهى تمام اعضاى تن * چاره كن دندان موذى را بكن ور نه عاجز مانى از درد و الم * كردهاى بر جملهء اعضا ستم اين بود بر قتل كافر يك دليل * ما بقى را جمله ميدان زين قبيل [ سوره آلعمران ( 3 ) : آيات 130 تا 132 ] يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ( 130 ) وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ ( 131 ) وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ( 132 ) اى آن كسانى كه ايمان آورديد مخوريد ربا را زيادتيهاى بر هم افزوده شده و بترسيد از خدا باشد كه شما رستگار شويد ( 130 ) و بترسيد از آتشى كه مهيا كرده شده براى كافران ( 131 ) و فرمان بريد خدا و رسول را باشد كه شما رحمت كرده شويد ( 132 ) در بيان قباحت ربا اى گروه مؤمنان اكل ربا * بر دو چندان نيست جايز بر شما چيست اضعاف مضاعف كو فزود * نفع اندر نفع و سود اندر بسود چون كه مدت منقضى گردد تمام * فرع شد بر اصل زايد بيكلام باز فرعى مىشود افزون به فرع * وين حرام اندر حرام آمد بشرع داند او خود وجه اين تحريم را * كه نموده خلق زرّ و سيم را ليك چندين وجه در وى گشته ذكر * هم تو يا بى گر كنى يك لحظه فكر اول آنكه راه بيع از هر گذر * تنگ گردد بر خلايق در اثر و اين خلاف نظم ملكست و معاش * يافت ره در دين و دنيا اغتشاش ديگر آن كز سودها برنا و پير * زرد گردد خلق مسكين و فقير ديگر افزايد قساوتها بدل * شرك زاد ار شد قساوت متصل عدل بر ظلم و ستم گردد بدل * منعكس بر ضد شود علم و عمل چون مروت رفت و انصاف از ميان * مرد شيطانى شود ظالم نشان زانكه آدم زاده بر انصاف زاد * وان بليس از حقد و از احجاف زاد پس رباخوار آدمى نى ديگر است * صد هزاران ره ز حيوان كمتر است خواند او را مار و عقرب گر كسى * مظلمهء آنها بر او باشد بسى زانكه كرده ظلم بر افعى و مار * مار از او نالد به حق روز شمار كاين رباخوار دنى را در عمل * بر من استيزه رو ميزد مثل من نخوردم در حيات الا كه خاك * خون مردم بد نه رزقم در مغاك بود نادر گر زدم نيشى بكس * آن هم از امر تو بود اى دادرس كى بدون امر حق جنبد رگى * يا هراسد آهوى لنگ از سگى پس بود بىشك رباخوار خسيس * جامع اخلاق بد همچون بليس زانكه باشد ظلم اصل خوى بد * ما بقى فرعند او را در سند پس بپرهيزيد از نارى كه آن * شد مهيا باز بهر كافران از خدا و مصطفى در دعوتش * پيروى گيريد بهر رحمتش