محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
15
تفسير قرآن صفى على شاه
هست مغبون آنكه او بر بال بق * قانع آمد شد حسود اهل حق گمرهانرا زان فزايد اشتباه * يافت زان اهل هدايت انتباه زان يضل گفت سلطان نصير * بهر قومى هم به يهدى كثير زان نشد گمره كس الا فاسقون * كه بود آن قلب دونشان واژگون فاسق از دنيا نگيرد جز و بال * هم فزايدشان ز قرآن بر ضلال سركش از رحمان و با شيطان خوشند * وز دم شيطانى اندر آتشند شد صفات نفسشان غالب بقلب * گشتشان نور قبول از قلب سلب بعدشان بر بعد از قرآن فزود * من ظلم تر شد دل ظلمت نمود [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 27 ] الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ ( 27 ) آنان كه ميشكنند عهد و پيمان خدا را بعد از عهد و پيمانش و مىبرند آنچه فرمود و امر كرد خدا به آن كه بپيوندند و فساد ميكنند در زمين آنها ايشانند زيانكاران ( 27 ) الذين ينقضون افسانه نيست * باده پيما كو كه در ميخانه است بعد ميثاق آنكه نقض عهد كرد * زهر در ساغر بجاى شهد كرد امر حق را كز پى پيوند بود * منقطع سازند و زان خواهند سود افكنند اندر زمين تخم فساد * حاصلى اين كشته جز خسران نداد هست اين عهدى كه هر كس در آلست * با يد اللَّه از ره تسليم بست مر الستش را بلى گفتند خلق * بند بيعت بودشان بر دست و حلق عهد چبود فيض هستى را قبول * و ان يد اللَّه عقل و روح بىافول روح عالم كان دم رحمانى است * خلقت اول وجود ثانى است آدمى آن نفس كلّيه است كو * هست قلب عالم اين ميدان نكو تافت نور عقل بر تنوير او * ز اتصال روحى و تأثير او نفسهاى شخصى جزيى مقام * شد چو ذرّيات از او خارج تمام عهد حق ابداع باشد در ذوات * باليقين از علم توحيد و صفات هست ميثاق آن دلايل بر عقول * از پى اثبات توحيد اى حمول خواندنست الزام اين علم اى ثقات * كز لوازم گشت بر كلّ ذوات از ره تجريدشان ز اوصاف جسم * وز صفات نفس بر هر رسم و اسم روشن است اين و انكشافش بر نفوس * اظهر است از هر چه وابين ، چون شموس وان گواهى بر چنين علم اى عزيز * و آن ضرورى گر جوى دارى تميز وان اجابت وان بلى گفتن نبود * جز قبول ذاتى از حكم وجود نقض اين عهد است لذات بدن * و ان غواشى طبيعت بىسخن و ان تعبّد بر هواى فاسده * كه حجاب وحدت اللَّه آمده ز امر حق ببريدن اين باشد بنقل * و اعتراض از اتصال روح و عقل وز مقام قدس و آن قدوسيان * طاير آن صدق جبروت آشيان كه بما هم اصل و گوهر بودهاند * در قرابت يار و همسر بودهاند اى غريب افتادگان بينوا * ياد آريد از وطن وز اقربا خود شما بوديد ماه مصر جان * چون سگان كرديد خو بر كاهدان عرشيان را بر شما سوزد جگر * كز چه قعر چاهتان باشد مقر او فتاده شاهبازى چون ذباب * از لعاب عنكبوتى در عذاب مانده جبريلى به سرگين خانهاى * گشته دارايى رهين دانهاى روحتان اى خاكيان نامراد * استغاثه كرده با رب عباد كه ببين احوال ما باشد چسان * اى غياث المستغيثين الامان عرشيان در ناله و سوز و نفير * بهر ايشان نزد سلطان مجير زان فرستاد اين رسولان شاه ذات * بر خلايق با كتاب و معجزات تا كه ارواح و نفوس پاك را * صاحبان قلب ذى ادراك را منقطع از جسم و يار جان كنند * مطلق از زنجير و از زندان كنند لا جرم آن تنپرستان ملول * آمدند اندر عداوت با رسول روحشان ميگفت با فخر بشر * كه بكش ما را رهان زين شور و شر نظم و ناموس از پى اكرام بود * گشت منكر آنكه بد فرجام بود پيرو احمد شدند ارواح پاك * تا رهند از حبس و بند آب و خاك لا جرم شد امر بر جنگ و جهاد * از پيمبر با دو خصم بد نهاد كان يكى نفس آن دگر يك كافر است * اين جهاد اصغر و آن اكبر است در جهاد اصغر ابدان سليم * سالم آيند از جروح و رجس و ريم در جهاد اكبر ارواح كرام * متصل گردند با اصل و مقام هر دو بهر مؤمنان آزاديست * روح از آن در انبساط و شاديست شاد باش اى آنكه با پيغمبرى * در جهاد نفس و نفى كافرى در كشاد روح عليينىيى * فارغ از آلايش سجينىنى اى « صفى » در ترك تن مردانه باش * پيش شمع روح كلّ پروانه باش دل ازين ويرانهء فانى بكن * پرّ و بالى در فضاى جان بزن گامى از پستى سوى بالا گذار * همرهان خسته را بر جا گذار چند ماندى اندرين ويرانه خوار * كس نشد در نيكنامى با تو يار يار آن باشد كه هم پرواز توست * و آن نه مرغ خانگى ، شهباز توست مرغ خانه در سراغ دانه است * آشنا با تن ز جان بيگانه است يارى از حق جو كه كس يار تو نيست * يار آن باشد كه سربار تو نيست يار تن ز آزار جسمت در غم است * آنكه بر جان تو رحم آرد كم است آن پيمبر يا ولىّ كامل است * كه ز جسم آزاد و سلطان دلست بود خندان شير حق گاه نبرد * خاصه كز تيغش به خاك افتاد مرد از قساوت خلق ميپنداشتند * فعل او چون خويش مىانگاشتند بى خبر كو جمله شفق و رأفت است * بر خلايق رحمت اندر رحمت است بو الفضولى گفت اين خنده ز چيست * گفت از آن كاين نفس كافر كشتنى است خونيست و كشته روح پاك را * كرده غمگين خسرو لولاك را عقل كل در ناله و در آه اوست * كشته ديده جزء خود خونخواه اوست خندهء من زان بود كو شاد شد * زين خرابى عالمى آباد شد دفع خون فاسد اصلاح تن است * نفى تن از بهر روح روشن است قطع امر اللَّه نمود و غافل است * قطع او بهر به ان يوصل است از فساد او زمين مأمن نبود * مشفقى هم بهر او چون من نبود