ابراهيم رفعت باشا ( مترجم : هادى انصارى )

115

مرآة الحرمين ( سفرنامه حجاز و تاريخ و جغرافياى راهها و بقاع متبركه آن ) ( فارسى )

هنگام كودكى حضرت و در زمانى كه نزد حليمهء سعديه بوده ، دانسته‌اند و حليمه زمانى كه پيامبر را نزد مادرش آمنه بنت وهب برگرداند در اين مورد به او مىگويد : زمانى كه او به همراه برادرانش در پشت منازل ما . . . » پس مسجد الحرام كجا و منزل پيامبر كجا ، و پشت خانه‌هاى حليمه كجا ، و دامنه كوه حرا كجا ! خداوندا ! اين دروغى است آشكار و مردم آن را راست پنداشته‌اند . آن‌چنان كه مبدل به واقعيت گرديد و در ذهن شخصى مانند سلطان عبد العزيز هم نفوذ كرده و او را وادار نمود تا در سال 1279 ه . بر روى اين جايگاه دروغين ، گنبدى احداث كند و سنگ يادبودى نيز براى آن قرار دهد كه من آن را بر روى ديوار جنوبى كه با آب طلا نوشته شده بود ، ملاحظه كردم . غار حرا ، محلى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و إله در آن پيش از بعثت ، به عبادت مىپرداخت در سمت جنوب اين گنبد قرار دارد . انسان از قلّهء كوه توسط پله‌هاى سنگى غير منظمى شبيه به پلكان به پايين رفته و به دهانه غار مىرسد . فاصله ميان غار و گنبد حدود پنجاه متر مىباشد . فضاى آن به مقدار نشستن پنج نفر و ارتفاع آن به اندازهء قامت يك انسان متوسط است . در داخل آن نماز خوانده ، دعا كرديم و در آنجا گروهى حاجيان ترك را كه براى زيارت آمده بودند ديديم . شخص ايستاده بر قلّهء اين كوه مىتواند مكّه و ساختمان‌هاى عظيم و قله‌هاى مستحكم آن را و كوه « جبل الثور » را نظاره كند . رنگ كوه طلايى است ؛ به گونه‌اى كه اگر چشم‌ها را به قسمتى از آن ، خيره نماييم قله‌اى از طلاى خالص به نظر مىآيد ، از اين رو ، زمانى كه آفتاب بر آن مىتابد ، يكى از زيباترين و جالب‌ترين منظره‌ها را به خود مىگيرد . قطعه سنگ كوچكى را از كوه برداشتم ، ليكن متأسفانه بعدها يكى از نوكران در شهر « الوجه » آن را سنگ اجاق ديگى قرار داد و از ميان رفت . لازم به يادآورى است افرادى كه به زيارت و ديدار اين كوه مىروند ، حتما آب كافى به همراه داشته و به صورت دسته جمعى و مسلّح حركت نمايند تا از آسيب دزدان و اعراب راهزنى كه در انتظار فرصت بوده و در نقاط كم رفت و آمد مانند اين مسير ، آمادهء حمله به حجاج و ربودن اموال و اثاثيه آنان هستند ، در امان باشند . به من گفته شد ، يكى از اعراب ، اقدام به كشتن يكى از حجاج نمود و نزد او جز يك ريال نيافت ، به او گفتند : براى يك ريال او را به قتل