معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
727
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
از بشير يهودا است كه پيراهن ملطخ بدم او برده بود ، و سبب حزن پدر گشته اكنون اين پيراهن نيز او برد تا سبب فرح گردد چنان كه تقرير افتاد . گويند كه چون يهودا بكنعان رسيد ، فى الحال پيراهن بر روى پدر افكند و گفت « البشارة انّ الملك العزيز هو ابنك يوسف » اى پدر بشارت باد ، كه عزيز مصر پسر تست يوسف و اين پيراهن ويست ، يعقوب پيراهن وى ببوسيد و و بر چشم ماليد ، چشمش روشن گشت ، اول سؤالى كه از يهودا كرد آن بود كه يوسف را حال چيست ؟ يهودا گفت : پادشاه مصر است . يعقوب فرمود : من از پادشاهى « 1 » سؤال چه مىكنم ، سؤال اينست كه يوسف بر چه دين گذاشتى ؟ يهودا گفت : بر دين اسلام . يعقوب گفت : « الحمد للّه الآن تمّت النّعمة » . و روايتى نيز هست كه مراد از بشير پسر كنيزك يعقوب بود كه او را از مادر تفريق كرده فروخته بود و واقعه چنان بود كه مر يعقوب را كنيزكى بود كه در وقت ولادت بنيامين كه مادرش فوت شد اين كنيزك را فرزندى بود بشير نام همزاد بنيامين و چون مادر بنيامين راحيل در وقت ولادت داعى اجل را لبّيك اجابت گفت اين كنيزك بتعهّد ارضاع بنيامين مقرر شد و فرزند وى بشير را يعقوب بعد از آنكه كبير گشته بود بفروخت و مادر بشير در فراق وى بسوخت و به حقّ تعالى بناليد و گفت الهى چنان كه يعقوب ميان من و فرزند من جدائى افكند تو نيز ميان او و فرزند او فراق انداز ، تا داند كه فراق فرزند چونست ، هاتفى آواز داد كه اى كنيزك تو دل مشغول مدار كه ما او را بفراق عزيزترين فرزندان وى مبتلا گردانيم و تا ترا بوصال فرزند تو خوشوقت نگردانيم فرزند وى بوى نرسانيم و اتفاقا بشير بمصر
--> ( 1 ) - ح : من از پادشاهى وى سؤال چه مىكنم .