معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
719
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
گفت : پدر من نيز در كنعان به بيت الاحزان نشسته منتظر ديدار من . گفتند : پدر ترا نام چيست ؟ گفت : پدر شما را نام چيست ؟ گفتند : يعقوب بن اسحاق . گفت : پدر من نيز يعقوب بن اسحاق است . برادران متعجّب بماندند ، يوسف حجاب از پيش برداشت ، گفت « هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ » . برادران سر از خجالت به پيش انداختند ، يوسف از آنجا كه قاعدهء كرم وجود او است ايشان را به نويد « لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ » از آن خجالت بيرون آورد و در مقام مباسطت به اوج عزّ و نازشان نشانيد . نظير اين واقعه نقلى به نظر رسيده معروض نمايم ، فردا بنده را در مقام حساب در آرند حقّ تعالى فرمايد تا قبّهء از بهشت بيارند و كرسى بنهند و بنده را در آن قبّه بر آن كرسى بنشانند و نامه بدست وى دهند ، بگشايد از اول تا به آخر همه معصيت بيند ، بنده گريان شود و فرمان رسد كه اى بندهء من چرا مىگريى بيگانگان را به عذاب مشغول كردهام و انبيا را به شفاعت بازداشتهام و فرشتگان را بتفحّص اعمال و تجسّس افعال بندگان تعيين نمودهام ، و ترا در اين قبّه تنها درآوردهام و كسى را بر احوال تو اطلاع ندادهام و تو اكنون مىترسى ؟ بندهء من مترس كه من رحيمم . بندهء بيچاره همچنان سر در پيش افكنده از خجالت گناه ، آب از چشمان روان كرده ، خطاب آيد كه اى بندهء من سر برآر كه با تو آشتى مىكنم و بنده همچنان در مقام خجالت سر فرود انداخته ، بكرّات خطاب بىواسطه متوجّه بنده گردد كه اى بنده سر بردار كه امروز روز آشتى است ، اگر تو در دار دنيا با من آشتى نكردى ، امروز من در دار عقبى با تو آشتى مىكنم ، اگر تو آن نكردى كه من فرمودم ، امروز من آن كنم كه تو فرمائى ، اگر در معصيت و بىوفائى كوشيدهء و در فرمانبردارى و اطاعت درست نيامدى ، من در وفادارى و در رحمت و مغفرت درست آيم ، چندان عتاب دوستانه آشكارا شود كه بنده گويد اين همه نظر عنايت در برابر اين گناهان