معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

694

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

اى يعقوب بعد ازين ديگر نام يوسف بر زبان نرانى و اگر نه نامت از جريدهء انبيا محو كنم . پير طريقت قدس سرّه فرمود : ياد يعقوب يوسف را تخم غمانست ، و ياد يوسف يعقوب را تخم ريحانست ؟ چون يعقوب را به ياد يوسف چندين عتاب است ، هر چه جز ياد اللّه است همه تب‌وتابست تا يعقوب چون سياست عتاب حقّ تعالى جلّ و علا مشاهده كرد با خداوند تعالى جلّ ذكره عهد كرد كه ديگر نام يوسف بر زبان نراند ، چون زبان از گفتار نام يوسف بربست دلش تنگ آمد ، بر سر راه در بيت الاحزان مىآمد و مىنشست و گوش بر آواز مىداشت تا باشد كه كسى نام يوسف برد و به آن سلوتى مر او را دست دهد . مدّتى بر اين منوال منقضى شد ، ناگاه جبرئيل آمد كه ملك تعالى مىفرمايد : كه از شاهراه تهمت برخيز و در زاويهء از خلق گوشه گير ، تا چنان كه زبانت از ياد او دربند است ، گوشت نيز از سماع نام او معزول گردد ، يعقوب زاويهء اختيار كرد و از خلق بر كران شد و روزگار به حسرت مىگذرانيد . يك روز مردى فرزند يوسف نام خويش را آواز مىداد . گفت : يا يوسف ، چون يعقوب استماع نام يوسف نمود آن غم و اندوه و فراق در دلش تازه گشت ، سراسيمه‌وار آواز برآورد - گفت « يا اسفى » خواست كه نام يوسف گويد آن تهديد و عتاب حقّ تعالى به يادش آمد ، آن ناله را در سينه فروشكست ، دل وى از آن غصّه و اندوه بسوخت ، تفى بر دماغ او زد هر دو ديده‌اش سفيد گشت « وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ » اينجا روى نمود ، و لوله در ملكوت اعلا افتاد ، مقرّبان همه به ناله درآمدند كه بار خدايا ، ازين پير محنت رسيده چه مىخواهى دل و جان او را بفراق فرزند ارجمندش خستى ، دل خود را به ناله سلوتى مىداد ، آن در را نيز بر وى دربستى ، خداوندا ، او را