معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
683
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
ننگت « 1 » بادا اگر چنين خواهى زيست * شرمت بادا اگر چنين خواهى برد نقلست : كه از آب ديدهء آدم كه در رودخانهء سراب ديده [ سرانديب ] جارى گشته بود ، مرغان مىآشاميدند و مىگفتند هرگز آبى بدين خوشگوارى ننوشيدهايم و آدم زبان مرغان مىدانست گفت : الهى مگر اين مرغان بر من افسوس مىكنند ، فرمان آمد : كه اى آدم به عزّت و جلال ما كه در هيچ آبى آن لذّت ننهادهايم كه در آب ديدهء عاصيان . بيت للرومى « 2 » اشك گر از بهر حق بارند خلق * گوهر است و اشك پندارند خلق خون گرى چون نيست بر گريه مزيد * كاب چشم افتاد چون خون شهيد نرگس چشمت گر آرد شب نمى * نقد گردد آب روى [ آبروى ] عالمى قطرهء اشك تو در سودا و سوز * آتش دوزخ بميراند بروز اى خنك چشمى كه او گريان اوست * وى همايون دل كه او بريان اوست هر كجا اشك روان رحمت شود * هر كجا آب روان سبزه بود باش چون دولاب نالان چشمتر * تا ز صحن جان تو [ جانت ] رويد خضر امّا گريهء شعيب ( ع ) از شوق و از غايت محبّت بود . نقلست : كه شعيب نبى از شوق جمال خداوند چندان بگريست كه از حليهء نور بصرش عاطل ماند . فرمان آمد : كه اى جبرئيل نور بصرش بازده ، جبرئيل باز در حدقهاش در دميد ، روشنائى ديدهاش معاودت نمود ، باز مىگريست تا ديگر بار نابينا شد ، ديگر بار باهتمام جبرئيل بينا شد ، تا سه نوبت همچنين ، آنگاه خطاب
--> ( 1 ) - ننگت بادا گر چنين . ( 2 ) - د : مثنوى مولوى .