معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

653

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

نبوده‌اند ، اين حكم غليظ بر زبان ايشان جارى شد و آن به اجراى حقّ تعالى بود لاجرم فرمود « كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ » . و بعد از قيل و قال فرستادگان يوسف آستين ابن يامين پاك‌دامن را گرفته ، به حضرت عزيز آوردند و به مقتضاى حكم اسباط بنيامين را نگاه داشتند و بحسب ضرورت برادران نيز مراجعت نموده ، بمجلس حاضر گشتند - گفتند : « إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ » و علما را در نسبت يوسف به سرقت اختلاف است . جمعى گويند كه اصل اين واقعه چنين بود كه پدر راحيل بتى از زر داشت كه به عبادت آن قيام مىنمود ، يوسف در اوان كودكى آن بت از وى نهان كرده به والدهء خود راحيل داد تا ليّان از بت‌پرستى و راحيل از تنگدستى باز رهند . و قومى ديگر برآنند كه عمهء وى در اوان صغر مىخواست كه او را براى خود نگاه دارد و از پدر باز دارد او نيز همچنين كيدى پيش برد كمربند اسحاق را پنهان بر ميان او بسته بود چون ظاهر شد ، او را به مقتضاى همين حكم از براى مؤانست خود نگاه داشت چنان كه بيان اين واقعه از پيش گذشت . و طايفهء ديگر را « 1 » مظنّه آنكه طعام از سفره برمىداشت و نهانى به فقرا و مساكين مىداد ، گروهى را عقيده آنكه گوسفندى از رمهء پدر بگرفت و به فقيرى عطا فرمود و ديگر اقوال نيز هست . چون برادران نسبت سرقت بيوسف روا كردند حضرت صدّيق از آن ممرّ به‌غايت خشمگين شد و ليكن اظهار آن نفرمود . « فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ » اى فأخفى هذه المقالة يوسف فى قلبه و لم يظهرها يعنى نگفت كه من يوسفم و به صفت سرقت هرگز موصوف نبوده‌ام و آنچه به من نسبت مىكنيد خلاف واقعست و بعد از آن هم در نفس خود گفت : « أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً » اگر بر سبيل فرض ثابت شود آنچه شما مىگوئيد حال شما از آن بدتر است كه شما در حقّ پدر

--> ( 1 ) - ح : طائفهء ديگر برآنند .