معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
622
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
برادرت ابن يامين بر در دروازه حيران ايستاده و نمىداند كه راه كدام و منزل كجا است ، و از هر كه سؤال مىكند كسى زبان وى نمىداند ، غريب و دلشكسته و تنها است ، خود را بوى رسان و ليكن حال خود را بر وى مكشوف كن . يوسف از اين واقعه گريان شد و لباس مجهولى در پوشيد و برقعى بر روى افكند ، و بر شترى نشسته روى به باب الشّام آورد ، ديد كه ابن يامين تنها ايستاده و از ديده اشك مىبارد ، بر وى سلام كرد و به زبان عبرانى از وى پرسيد كه از شام مىرسى و بطلب طعام آمدهء ، ابن يامين چون همزبان خود را يافت خاطرش را تسلّى پديد آمد ، از يوسف سؤال كرد كه تو كيستى كه هيچكس در اين مملكت به اين زبان با من سخن نگفت . مگر تو يوسفى ؟ جواب داد كه من مدّتى در ديار شام بودم ، اين زبان را آنجا آموختهام . * * * آن يار كه در دلم چه جان ديگر است * وان محرم رازم از جهان ديگر است اسرار دلم كسى ندانست جز او * كافسانه عشق را زبانى ديگر است آنگاه يوسف ياقوتى داشت بر بازوى خود بسته ، قيمت وى پانصد دينار از بازوى بگشاد و بابن يامين داد ، و ابن يامين ندانست كه آن چيست و با اين چه مىبايد كرد ، يوسف تبسّم كرده گفت : اين را بر بازوى خود بربند ، و با من همراه بيا تا ترا به برادرانت رسانم ، و هر دو همراه از باب الشّام درآمدند و چون به كرياس سلطنت شعارى رسيدند برادران را ديد از دور ايستاده . يوسف گفت برو و با برادران خود ملحق شو ، ابن يامين در گريه درآمد و گفت : مرا صحبتت بهغايت مقبول افتاده و مفارقتت نمىخواهم ، يوسف فرمود حالى به برادران ملحق شو كه مفارقت عنقريب به مواصلت و به مرافقت خواهد انجاميد انشاءالله تعالى .