معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

604

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

روايتى آنست كه هر ماه يك‌بار نقاب بگشادى و ناظران جمال او بديدندى تا به ماه ديگر خورسند بودندى ، و روايتى آنست كه هر هفته به اين دولتشان مستسعد مىگردانيد . قول ديگر آنست كه يوسف آن روز بر سرير عزّت مستند بود ، و بر مسند سلطنت متّكى ، عصابهء مرصّع به پيشانى بسته ، و بر طريق ملوك مصر جامهاى ديبا و حرير پوشيده ، و طوقى از طلا در گردن انداخته ، و تاج زرنگار مرصّع بگوهر آبدار بر سر نهاده ، و چندين غلام زرّين كمر در پيش او دست در كمر خدمت زده ، وصيت و آوازه عظمت و شهريارى وى در اقطار و اكناف منتشر گشته و ايشان در مقام نياز و افتقار سر خجالت در پيش افكنده لا جرم او را نشناختند . قول ديگر آنست كه معرفت و نكرت همه آثار فعل خداوند جلّ جلاله است كه هر كه را شناسا گرداند بشناسد و هر كرا شناسا نكند چگونه شناسد ، يوسف را معرفت داد ، لا جرم بشناخت و ايشان را معرفت نداد ، لا جرم در مقام جهالت ماندند . و بزرگان گفته‌اند كه اسباب معرفت سه چيز است ديدار و گفتار و كردار ، ايشان هم ديدار يوسف ديدند هم سخن شنيدند و هم به احسانش رسيدند . اما لطف حقّ تعالى مىبايست تا معرفت حاصل آمدى كذلك كافران را سه چيز دادند . يكى دلايل دالّه بنمودند ، ديگر ارسال رسل فرمودند ، ديگر نيز انزال كتب بر آن بيفزودند ، و ليكن چون لطفش آشنائى نداد ندانستند و نشناختند ، و در مرتبهء جهالت سراسيمه و سرگردان ماندند « إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ » الآية دليل اين حكايت است . قول ديگر آنست كه برادران در حقّ او جفا كرده بودند ، همان جفاى ايشان حجاب ايشان آمد ، و آن حجاب علت عدم معرفت ايشان گشت ، و چون يوسف در حق ايشان جفائى نكرده بود لا جرم ايشان را بشناخت و هيچ چيز حجاب وى نگشت .