معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

544

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

[ در بيان نفس مكاره و سحاره و مطمئنه و اماره ] شيخ جنيد قدّس سرّه گفت كه هزار مريد با ما قدم در اين راه نهادند ، همه فروشدند و من بر سر آمدم و مريد را در راه ارادت ، پير از بهر اين مىبايد كه وى منازل اين راه شناخته و كمين‌گاه نفس مكّاره دانسته ، آنچه سعادت وى در آنست دلالت مىكند ، و آنچه سبب شقاوت است از آن بازميدارد و بزرگان گفته‌اند كه تا مرد صاحب تمكين نشود ، از نفس مكّاره ايمن نگردد ، آب اندك بقذر [ به قدر ] نجاست پليد گردد اما بحر به هيچ نجاست پليد نشود . و بعد از نفس مكّاره نفس سحّاره است كه گرد اهل حقيقت گردد ، و چون او را بر طاعت و انواع رياضت ، محكم بيند گويد بر تن خود به ببخشاى كه « انّ لنفسك عليك حقّا » چون مرد ، محقّق نباشد ، او را از مقام حقيقت به مقام شريعت آرد ، و از عزيمت به رخصت اندازد ، و هرجا كه رخصت آمد ، آرام نفس پديد آمد از آنجا نفس قوّت گيرد ، و مرد را بقدم اول بازبرد ، تا نفس امّاره پديد آيد . ابراهيم خوّاص قدّس سرّه گويد چهل سال با نفس در منازعه بودم ، كه از من نان و ماست مىخواست روزى مرا بر وى رحمت آمد ، درمى از حلال بچنگ آوردم ، در بغداد مىرفتم تا نان و ماست خرم ، در خرابه شدم ، پيرى را ديدم در گرماى كرم افتاده و زنبوران از هوا درمىآيند ، از وى گوشت مىكنند ، ابراهيم گفت مرا بر وى رحمت . آمد گفتم : مسكين آن مرد سر برداشت گفت : اى خواص در من چه مسكينى مىبينى ؟ نه تاج اسلام بر سر من است ، و نه گوهر معرفت در دامن ، مسكين توئى كه چهل سالست كه شهوت نان و ماست از خود منع نمىتوانى كرد ، و فىالجمله . بدانكه نفسى سحّاره مرد را به معصيت نفرمايد ، به طاعت فرمايد ، و چون مرد قدم در كوى طاعت نهد ، طاعتش را در نظر وى بيارايد ، و خود را بر فاسقان مزيد نهد ، و در خود به چشم بسته نگرد و ديگران را به چشم حقارت و به اين جهت هلاك از وى برآيد .