معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
536
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
كه از وى شنيده بود معروض گردانيد ، و ريّان از استماع اين كلمات در شگفت مانده ، صاحب السّجن را طلب نمود ، زندانبان حاضر شد ، ملك فرمود : جوانى بدين صفت در زندان است ، مىخواهم كه معلوم گردد كه او را بچه سبب حبس كرده ، و حال در آن مقام بچه كيفيّت است ؟ صاحب السّجن گفت : او را عزيز مصر به زندان فرستاده است و او بروز روزه مىدارد و به شب نماز مىگذارد و اگر الوان نعمت پيش وى برند ، لقمهء از آن تناول فرموده باقى را به محتاجان مصروف مىسازد ، ملك را از شنيدن اين سخنان شعف بديدن يوسف بيشتر شد ، باستحضار عزيز فرمان داد و از حال يوسف و سبب حبس او تفتيش نمود ، عزيز از كمال ناموس صورت واقعه را پنهان داشته ، گفت : من اين غلام را از مالك ذعر خريده بودم و به فرزندى قبول كرده و بواسطهء خيانتى كه بوى نسبت كردند ، او را محبوس گردانيدم و تا غايت در زندان بدان سبب موقوفست . ريّان بار ديگر ساقى را به زندان فرستاد تا يوسف را بياورد ، صديق باز امتناع نموده فرمود : هر چند ريّان پادشاه است ، اما مراقبت خاطر عزيز مصر كه مرا خريده است اولى است و وقتى اين صورت ميسّر شود كه عزيز از من راضى گردد و رضاى او آنگاه دست دهد كه از آن زنان تفحّص حال من نمايد . ساقى اين خبر را بملك رسانيد ، تعجّب او بيشتر شد و حكم فرمود تا زنان دست بريده را حاضر كردند و از حال يوسف و زليخا شرائط استعلام و استفسار بجا آورد ، ايشان گفتند : معاذ اللّه از وى هيچ نديديم و آن كيد ما بود كه با وى پيش برديم و زليخا نيز بجرم خود اعتراف نموده ، گفت اكنون وقت آنست كه حق از حجاب باطل بيرون آيد ، و صواب از خطا ممتاز گردد و من او را به اختيار خويش بجانب خود خواندم ، و او از جملهء آنچه از خيانت بوى نسبت كنند مبرّاست و آنچه سمت گزارش يافت مضمون كلام خداوند تعالى است ، جلّ ذكره كه در قرآن بيان فرموده بقول حقّ و كلام صدق خود ، قال اللّه سبحانه و تعالى : « قالَ الْمَلِكُ