معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

13

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

گويم بندهء من مترس كه كسى را بر حال تو اطلاع نيست ، تو مىگوئى و من مىشنوم من مىگويم ، تو مىشنوى بهر طاعت كه مىرسد مژده قبول مىدهم و بهر معصيت كه مىرسد نويد مغفرت بسمع وى مىرسانم ، اى محمد اين است خلوت من با امتان عاصى تو . اگر طاعتم نيست زانم چه باك * چو از چرك شركم بود سينه پاك اگر چند رفتم به راه ضلال * يكى گفتمت قرب پنجاه سال من آن نامه چون خوانم از ترس و بيم * كز آنم خجالت رسد اى كريم اگر هست جرمم برون از شمار * چه غم چون ترا دارم آمرزگار خدايا اگر چند بد كرده‌ام * ولى هر چه كردم به خود كرده‌ام به آلايش مسرفانت چه باك * كه دريا نشد تيره از مشت خاك لطيفه دوم - اگر پرسند كه حكمت چه بود در اختيار اين سه حرف در صدر اين سورهء كريمه ، جواب آنست كه اين سوره مشتمل بود بر قصهء كه خوش‌ترين قصص است لاجرم ابتداء اين سوره به حروفى نمودند كه خوش‌ترين حروفست . اما الف - نقلست كه چون حق تعالى لوح را بيافريد بعد از آن قلم را از كتم عدم به فضاى عالم وجود آورد ، قلم بر لوح اظهار فضل خود كرده گفت از تو فاضل‌ترم زيرا كه من بر تو مشرفم و مستولى و من كلّ الوجوه بر تو مستعلى و درجهء هر كه عالىتر قدر و منزلت وى افزونتر ، لوح گفت آرى ترا مقام تجمل و ترفع است و مرا مرتبهء تحمل و تواضع ، و نزد ارباب معنى اين مرتبه را رجحان مقرر است لاجرم حجت لوح مقبول افتاد و سخن قلم معلول . پادشاه عالم تعالى بسبب تفاخر و عجب ، قلم را به نظر هيبتش منظور گردانيده منشق گشت و همچنان سر شكافته مدت دو هزار سال بر هيئت ساجدان سر بر لوح بماند به اين سجده از آن غرامت بيرون آمده ، منظور نظر عنايت گشته ، خطاب آمد كه اى قلم سر بردار ، چون سر برآورد ، قطرهء از نوك قلم بر صحن لوح چكيده بود و با لوح الفت گرفت آن را علم افضال برافراشت ، الف نام كردند ، به چهار خلعت مشرف گردانيدند ، يكى راستى و ديگرى بلندى ، سيم تجرد و چهارم تقدم ، و اين چهار خلعت ، او را مظاهر چهار