معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
367
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
اعصمنى برحمتك يا ارحم الرّاحمين » . كشف : آنگاه زليخا مر يوسف را پيشتر طلبيد يوسف در پيش تخت وى به زانو درآمد ، كنيزكان درها ببستند چنان كه حق تعالى بيان فرمود « وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ » ( اى هلمّ و اقبل فأنا لك ) ، يعنى پيش آى كه من از آن توام ، و از براى تو ساخته و آراستهام ، و در كلمهء « هَيْتَ لَكَ » علماء عربيّت را اقوالست ، و قراء را ، در وى شش قرائت است ، و در تفسير تيسير مشروح مذكور است . چون يوسف ديد كه درها را ببستند و حيله و مكر در هم پيوستند ، گفت : آه كه فتنه آمد ، و التجا به حبل متين عصمت ربّ العالمين جلّ و علا نموده ، آنگاه زليخا از تخت فرود آمد ، و دست يوسف گرفته با وى به مكالمه درآمد ، و اول بطريق مجاملت با وى اظهار محبت نموده گفت : اى يوسف تو را بهغايت دوست مىدارم و در دوستى تو بىطاقت و بىقرارم . * * * مشتاقى و صبورى از حد گذشت يارا * گر تو شكيب دارى طاقت نماند ما را يوسف بگريه درآمد و گفت پدر من مرا دوست داشت ، دوستى او مرا به چاه و قيد بندگى افكند و به غربت گرفتار كرد ، از دوستى پدر اين ديدم تا از دوستى تو بر سرم چهها آيد . بعد از آن با وى گفت : اى يوسف اين خانه از بهر تو بنا كردهام ، تا در اين منزل دلگشا بعيش و كامرانى با يكديگر زندگانى كنيم ، و داد نشاط و انبساط از يكديگر بستانيم و طريق محبّت و كيفيّت مودّت من به نسبت به خود مىدانى ، و به هيچ وجه ملتفت احوال من نمىشوى . يوسف گفت : من وصيت پدر خود نگاه مىدارم كه مرا گفت زينهار كه حق تعالى را فراموش نكنى .