معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
322
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
رجعنا الى القصة در كتاب جامع اعظم كه تاريخ تمام عالم در او مذكور است . آمده كه يوسف پيش از اين مالك را وعده داده بود كه كيفيّت « 1 » حال خويش با وى بيان خواهد نمود ، در اين وقت كه مالك را وداع مىكرد و به خانهء عزيز مىرفت ، مالك استدعا كرد كه وعده فرموده بودى كه كيفيّت حال خويش مبيّن سازم اكنون وقتست كه به وعدهء خود وفا نمائى ، گفت : بلى اما به شرط اخفاء ، مالك قبول كرد كه آن سرّ با هيچكس در ميان نيارد ، يوسف گفت : منم يوسف صديق اللّه ابن يعقوب اسرائيل اللّه ابن اسحاق ذبيح اللّه ابن ابراهيم خليل اللّه ، چون اظهار اين معنى را نمود ، مالك بهغايت مضطرب حال گشته گفت : اى يوسف چرا آن روز بر سر چاه مرا از اين حال آگاه نگردانيدى ، تا ترا از و بال اين حركت و ذلّ رقيّت مىرهانيدم ، يوسف فرمود از قصه برادران و خوف جان ، صورت واقعه را پنهان داشتم . مالك گفت : گوئيا تو پسر آن پيرى كه در وقت آمدن او را در هضبات « 2 » كنعان ديدم كه مىگريست و مىگفت : « ربّ ردّ على ولدى و ثمرة فؤادى » يوسف فرمود : اى مالك آن پير را چگونه گذاشتى ؟ گفت اى عزيز : احوال كسى كز چون توئى دور باشد آن را بچه نوع در عبارت آرم . يوسف از شنيدن اين حكايت بىطاقت شده ، در گريه افتاد و گفت : آن پير پدر مهربان من است و وى يعقوب اسرائيل اللّه است ، مالك از صديق عذرها خواست و گفت حالا كار از تدبير گذشته « 3 » .
--> ( 1 ) - الف : در وقتى كه مقتضى باشد . ( 2 ) - ح : هصاب - د : حيضات . ( 3 ) - الف : و امر به تدبير حواله گشته .