معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
313
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
اين سخن بگفت و عنان بگردانيد آنگاه رعايا به رغبت تمام فوج فوج مىآمدند و هر يكى به قدر استطاعت خود دربها مىافزودند ، اول بازرگانى قدم پيش نهاد و بده هزار دينار خريدارى نمود ، ديگرى گفت بيست هزار دينار بدهم ، و همچنين مضاعف مىكردند و زليخا به حكم ادب در مبايعت جرأت نمىنمود تا شوهرش عزيز گفت : اى زليخا ما را فرزند نيست اگر مصلحت دانى اين غلام كنعانى را خريده و به فرزندى مخصوص گردانيم ، زليخا استحسان اين رأى نموده گفت : مرا نيز در خزانه نقدينهء بسيار است و در اين باب با تو مددكارى نمايم ايشان در اين گفت و شنيد بودند كه ناگاه در مصر زنى بود قارعه نام ، بنت طالون ، به خريدارى يوسف پيش آمد با هزار دانه مرواريد ، هر دانهء دو مثقال و هزار دانهء ياقوت هر دانهء پنج مثقال و طبقى فيروزه و نمكدان بدخشى ، و اين جواهر در برابر يوسف به مالك عرض كرد ، خواست كه بوى فروشد زليخا دلال را بطلبيد و گفت : آنچه قارعه در بهاى يوسف مىدهد من بدهم و عقدى مرواريد سى دانه هر دانه شش مثقال و ديگر همسنگ يوسف مشك و كافور و عنبر و صد جامه ملكى و دويست قصب ، و هزار دبيقى بر آن مزيد گردانم ، سخن زليخا بر مالك عرض كرد آن جان جهان را به اين بهاى ارزان به زليخا مسلّم داشت . قارعه مضطرب گشته گفت : اى مالك آنچه زليخا در بها نام برد من همهء آن تسليم نمايم و صد رطل زر بر سر نيز بدهم . چون ملازمان زليخا آن مستزاد قارعه مشاهده كردند ازدحام نموده ، يوسف را از روى تخت در ربودند و به خانهء زليخا درآوردند ، زليخا بنا را بر عسى و لعل و ترتيب بعضى از امور نموده بود ، چنان كه از ايوان و بارگاه تا به صدرگاه بفرش و اوانى آراسته ، و كرسى از صندل سفيد نهاده ، و پردهها از ديباى رومى بر بسته ، و بر اطراف بام جماعتى از كنيزكان نيكوفام ، پاكيزه انجام ، با طاسهاى مشك سوده ، و شيشههاى پرگلاب آسوده ؟ نصب فرمود . چون يوسف را با اعزاز و اكرام تمام در منزل مبارك فرجام با جمعى كثير و